☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › هفدهم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گر دلت گیرد و گر گردی ملول — زین سفر چاره نداری، ای فضول

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست — هین روان باش و رها کن مول مول

ورنه اینک می‌برندت کشکشان — هر طرف پیکست و هر جانب رسول

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست — فکرهای خل را بردست غول

جادوی کردند چشم خلق را — تا که بالا را ندانند از سفول

جادوان را، جادوانی دیگرند — می‌کنند اندر دل ایشان دخول

خیره منگر، دیدها در اصل دار — تا نباشی روز مردن بی‌اصول

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن — کافتابی کرد از بالا نزول

آفتابی نی که سوزد روی را — آفتابی نی که افتد در افول

نعره کم زن زانک نزدیکست یار — که ز نزدیکی گمان آید حلول

حق اگر پنهان بود ظاهر شود — معجزاتست و گواهان عدول

لیک تو اشتاب کم کن صبر کن — گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »

ربنا افرغ علینا صبرنا — لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول

بر اشارت یاد کن ترجیع را — در ببند و ره مدتشنیع را

ای گذر کرده ز حال و از محال — رفته اندر خانهٔ فیه رجال

ای بدیده روی وجه‌الله را — کین جهان بر روی او باشد چو خال

خال را حسنی بود از رو بود — ور نمی‌بینی چنین چشمی به مال

چون بمالی چشم، در هر زشتیی — صورتی بینی کمال اندر کمال

چند صورتهاست پنداری که اوست — تا رسی اندر جمال ذوالجلال

خلق را می‌راند و خوبی او — می‌کشاند گوش جان را که تعال

خاک کوی دوست را از بو بدان — خاک کویش خوشتر از آب زلال

اندران آب زلال اندر نگر — تا ببینی عکس خورشید و هلال

تا شنیدم گفتن شیرین او — می‌فزاید گفتن خویشم ملال

دامن او گیر یعنی درد او — رویدت از درد او صد پر و بال

سر نمی‌ارزد به درد سر، عجب — خود بیندیش و رها کن قیل و قال

سر خمارت داد و مستیها دهد — زیر آن مستی بود سحر هلال

از پی این مه به شب بیدار باش — سر منه جز در دعا و ابتهال

وقت ترجیع است برجه تازه شو — چون جمالش بی‌حد و اندازه شو

دیگران رفتند خانهٔ خویش باز — ما بماندیم و تو و عشق دراز

هرکی حیران تو باشد دارد او — روزه در روزه، نماز اندر نماز

راز او گوید که دارد عقل و هوش — چون فنا گردد، فنا را نیست راز

سلسله از گردن ما برمگیر — که جنون تو خوش است ای بی‌نیاز

طوق شاهان چاکر این سلسله‌ست — عاشقان از طوق دارند احتراز

خار و گل را حسن‌بخش از آب خضر — طاق را و جفت را کن جفت ناز

هرکی او بنهد سری بر خاک تو — کن قبولش گر حقیقت گر مجاز

نی مرا هرچه شود خود گو بشو — در بهار حسن خود تو می‌گراز

حسن تو باید که باشد بر مراد — عاشقان را خواه سوز و خواه ساز

خواه ردشان کن به خط لایجوز — خواهشان از فضل ده خط جواز

خواهشان چون تار چنگی بر سکل — خواهشان چون نای گیر و می‌نواز

خواهشان بی‌قدر کن چون سنگ و خاک — خواه چون گوهر بدهشان امتیاز

عاقبت محمود باشد داد تو — ای تو محمود و همه جانها ایاز

در غلامی تو جان آزاد شد — وز ادبهای تو عقل استاد شد

مای ما کی بود؟! چو تو گویی انا — مس ما کی بود پیش کیمیا؟!

پیش خورشیدی چه دارد مشت برف — جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا؟!

زمهریر و صد هزاران زمهریر — با تموز تو کجا ماند؟! کجا؟!

با تموزیهای خورشید رخت — زمهریر آمد تموز این ضحی

بر دکان آرزو وشوق تو — کیسه دوزانند این خوف و رجا

بر مصلای کمال رفعتست — سجدهای سهو می‌آرد سها

خواب را گردن زدی ای جان صبح — چه صباح آموختن باید ترا؟!

چپ ما را راست کن ای دست تو — کرده اژدرهای هایل را عصا

شکر ایزد را که من بیگانه رنگ — گشته‌ام با بحر فضلت آشنا

کف برآرم در دعا و شکر من — جاودانی دیده زان بحر صفا

ای تو بیجا همچو جان و من چو تن — می‌روم در جستن تو جا به جا

عمر می‌کاهید بی‌تو روز روز — رست از کاهش به تو ای جان‌فزا

واجدی و وجدبخش هر وجود — چه غم ار من یاوه کردم خویش را

هین سلامت می‌کند ترجیع من — که خوشی؟ چونی تو از تصدیع من؟

← Önceki 3251 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı