☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › شانزدهم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول — که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل

بپوشد از تفش رویم، به شادی حلهٔ اطلس — بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل

روان کن کشتی جان را، دران دریای پر گوهر — که چون ساکن بود کشتی، ز علتها شود مختل

روان شو تا که جان گوید: روانت شاد باد و خوش — میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل

چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده — اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل

توی عمر جوان من، توی معمار جان من — که بی‌تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل

خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد — چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل

فلکهاییست روحانی، به جز افلاک کیوانی — کز آنجا نزلها گردد، در ابراج فلک منزل

مددها برج خاکی را، عطاها برج آبی را — تپشها برج آتش را، ز وهابی بود اکمل

مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد — ز حس نبود، بود از جان و برق عقل مستعقل

خمش کن، آب معنی را بدلو معنوی برکش — که معنی در نمی‌گنجد درین الفاظ مستعمل

دو سه ترجیع جمع آمد، که جان بشکفت از آغازش — ولی ترسم که بگریزد، سبکتر بندها سازش

بیار آن می، که غم جان را بپخسانید در غوغا — بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا

پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر — شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا

منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من — یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا

به صد لطفم همی جویی، به صد رمزم همی خوانی — بهر دم می‌کشی گوشم که ای پس‌مانده، هی پیش‌آ

ندیدم هیچ مرغی من که بی‌پری برون پرد — ندیدم هیچ کشتی من که بی‌آبی رود عمدا

مگر صنع غریب تو، که تو بس نادرستانی — که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا

درون سینه چون عیسی نگاری بی‌پدر صورت — که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا

عجایب صورتی شیرین، نمکهای جهان در وی — که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا؟!

چنان صورت که گر تابش رسد بر نقش دیواری — همان ساعت بگیرد جان، شود گویا، شود بینا

نه ز اشراق جان آمد کاوخ جسمها زنده؟ — زهی انوار تابنده، زهی خورشید جان‌افزا

بهر روزن شده تابان، شعاع آفتاب جان — که از خورشید رقصانند این ذرات بر بالا

زهی شیرینی حکمت که سجده می‌کند قندش — بنه از بهر غیرت را، دگر بندی بر آن بندش

بیار از خانهٔ رهبان میی همچون دم عیسی — که یحیی را نگه دارد ز زخم خشم بویحیی

چراغ جمله ملتها، دوای جمله علتها — که هردم جان نو بخشد برون از علت اولی

ملولی را فرو ریزد، فضولی را برانگیزد — بهشت بی‌نظیرست او، نموده رو درین دنیا

بهار گلشن حکمت چراغ ظلمت وحشت — اصول راحت و لذت نظام جنت و طوبی

درین خانهٔ خیال تن که پرحورست و آهرمن — بتی برساخت هرمانی ولی همچون بت ما، نی

بدیدی لشکر جان را، بیا دریاب سلطان را — که آن ابرست و او ماهی، و آن، نقش و او جانی

هلا ای نفس کدبانو، منه سر بر سر زانو — ز سالوس و ز طراری نگردد جلوه این معنی

تو کن ای ساقی مشفق، جهان را گرم چون مشرق — که عاشق از زبان تو بسی کردست این دعوی

به من ده آن می احمر، به مصر و یوسفانم بر — که سیرم زین بیابان و ازین من و ازین سلوی

جهانی بت‌پرست آمد، ز صورتهاش مست آمد — بتی کانجا که باشد او نباشد « بی » نباشد « تی »

خموش این « بی » و این « تی » را به جادویی مده شکلی — رها کن، تا عصای خود بیندازد کف موسی

دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادی — شنو از سرو و از سوسن حکایتهای آزادی

مه دی رفت و بهمن رفت و آمد نوبهار ای دل — جهان سبزست و گل خندان و خرم جویبار ای دل

فروشد در زمین سرما، چو قارون و چو ظلم او — برآمد از زمین سوسن چو تیغ آبدار ای دل

درفش کاویانی بین، تصورهای جانی بین — که می‌تابد بهر گلشن ز عکس روی یار ای دل

گل سوری که عکس او جوانان را کند غوصه — چو بر پیران زند بویش نماندشان قرار ای دل

فرشته داد دیوان را زیرپوشی ز حسن خود — برآمد گل بدان دستی، که خیره ماند خار ای دل

درختان کف برآورده، چو کفهای دعاگویان — بنفشه سر فرو برده چو مردی شرمسار ای دل

جهان بی‌نوا را جان بداده صد در و مرجان — که این بستان و آن بستان برای یادگار ای دل

میان کاروان می‌رو، دلا آهسته آهسته — بسوی حلقهٔ خاص و حضور شهریار ای دل

چو مرد عشرتی ای جان، به کف کن دامن ساقی — چو ابن‌الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل

چو موسیقار می‌خواهی برون آ از زمین چون نی — وگر دیدار می‌خواهی مخور شب کوکنار ای دل

خدا سازید خلقی را و هرکس را یکی پیشه — هزار استاد می‌بینم، نه چون تو پیشه کار ای دل

بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی — برون جه زین عمارتها که آهویی و صحرایی

← Önceki 3250 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı