☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › بیست و چهارم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

امروز به قونیه، می‌خندد صد مه رو — یعنی که ز لارنده، می‌آید شفتالو

در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده — صد جان و جهان نو ، در می‌رسد از هر سو

کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو — نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو

عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟! — هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو

بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت — بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو

برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم — لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!

بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید — چون فاخته می‌گوید هر بلبل جان: « کوکو »

گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر — ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو

بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد — تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو

با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن — در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو

گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش — نی جیب نسب گیری، نی چادر اغلاغو

شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان — تا روز دهل می‌زد آن شاه برین بارو

گفتم ز فضولی من: « ای شاه خوش روشن — این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو »

گفتا: « بنگر آخر از عشق من فاخر — هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو

بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر — پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو

مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن — تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو

گیرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟ — گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو

ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو — تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو

ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت — تا زنده شود قربان، پیش لب خندانت

چون قند و شکر آید پیش تو؟! که می‌باید — بر قند و شکر خندد آن لعل سخن‌دانت

هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد — جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت

ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان — بنگر به تهی‌دستان، هریک شده مهمانت

پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده — جان سیر خورد جانا، از مایدهٔ خوانت

بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم — رازم همه پیدا کرد، آن بادهٔ پنهانت

ای رحمت بی‌پایان وقتست که در احسان — موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت

تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد — تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت

وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه — شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت

ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان — جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت

در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو — تا سجدهٔ شکر آرد، صد ماه خراسانت

ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش — من مجرم تو باشم، گر گیرد دربانت

در باز شود والله، دربان بزند قهقه — بوسد کف پای تو، چو نبیند حیرانت

خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن — هردم رطلی خنده می‌ریزد در جانت

ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر — کز فربهی گردن، بدرید گریبانت

با چهرهٔ چون اطلس، زین اطلس ما را بس — تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت

زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن — مستی کن و باقی را درده به عزیزانت

چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها — با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا

امروز گرو بندم با آن بت شکرخا — من خوشتر می‌خندم، یا آن لب چون حلوا؟

من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟! — او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا

هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش — تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا

شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟ — دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا

بر روی زمین ای جان، این سایهٔ عشق آمد — تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!

کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟! — کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!

با مشعلهٔ جانان، در پیش شعاع جان — تاریک بود انجم، بی‌مغز بود جوزا

چون نار نماید آن، خود نور بود آخر — سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا

مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان — کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا

زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده — ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا

ای ساقی روحانی، پیش‌آر می جانی — تو چشمهٔ حیوانی، ما جمله در استسقا

لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان — ساغر هله گردان کن، پر بادهٔ جان‌افزا

آن بادهٔ جان‌افزا، از دل ببرد غم را — چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را

چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان — کز گفتن نام جان، دل می‌برود از جا

گفتم به دل: « از محنت، باز آی یکی ساعت » — گفتا که: « نمی‌آیم، کاین خار به از خرما »

ماهی که هم از اول با حر بیارامد — در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا

گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی — خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما

در محنت عشق او، درجست دوصد راحت — زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!

← Önceki 3258 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı