☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › بیست و پنجم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شب مست یار بودم و در های های او — حیران آن جمال خوش و شیوهای او

گه دست می‌زدم که زهی وقت روزگار — گه مست می‌فتادم بر خاک پای او

هفت آسمان ز عشق معلق زنان او — فربه شده ز جام خوش جانفزای او

در هوشها فتاده نهایات بیهشی — در گوشها فتاده صریر صلای او

هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او — هر ذره گشاده دهان در ثنای او

هرجا وفاست حاصل، و هرجا که بوالوفاست — بگداخته زخجلت و شرم وفای او

چشمت ضعیف می‌شود از قرص آفتاب — صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او

چندان بود ضعیف که یک روز چشم را — سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او

آن نقدهای قلب که بنهادهٔ به پیش — چون ژیوه می‌طپند پی کیمیای او

هر سوت می‌کشند خیالات آن و این — والله کشنده نیست به جز اقتضای او

هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم — بحر کرم وی آمد و ما آشنای او

جانم دهی ولی نکشی، ور کشی بگو — من بارها گزارده‌ام خونبهای او

فرع عنایت تو بود کوشش مرید — فرع دعای تست حنین و دعای او

بر بوی آب تست ورا در سراب میل — بر بوی نقد تست سوی قلب رای او

چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق — سرمست می‌خرام به زیر لوای او

ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست — هر کژ که من بگویم، گردد ز یار راست

امسال سال عشرت و ولت در استوا — ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما

دف می‌خرید زهره و برهم همی نهاد — می‌ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا

در طبع می‌نهاد هزاران خروش جوش — در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا

بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است — خورشید را چه کار به جز گرمی و ضیا؟!

امسال سال تست، اگر زهره طالعی — زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا

خوان ابد، نهاد خدا و اساس نو — من سال و ماه گفتم، از غیرت خدا

ای شاه، کژنهادهٔ از مستی آن کلاه — چندان گرو شود به خرابات ما قبا؟

جانها فنا شوند ز جام خدای خویش — ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا

گوید که: « چون بدیت دران غربت دراز » — گویند : « آنچنان که بود درد بی‌دوا

چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم — مهجور از لقای تو ای ماه کبریا

در بحر زاده‌ایم و به خشکی فتاده‌ایم » — ای زادهٔ وفاش تو چونی درین جفا؟

منت خدای راست که بازآمدی به بحر — چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی

زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو — گفتن ز بعد صلح: « چنین گفتهٔ مرا »

در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده‌ست — در خرمن خدای، نه رخصست و نی غلا

آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست — هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا

ترجیع سیومست، اگر حق نخواستی — جان را به نظم کردن پروا کجاستی

در روضهٔ ریاحین می‌گرد چپ و راست — گل دسته بستن تو ندانم پی کراست

گل دسته در هوای عفن پایدار نیست — آن را کشیدن این سو، هم حیف و هم خطاست

زنجیر بسکلد، بسوی اصل خود رود — زیرا که پروریدهٔ آن معتدل هواست

اینجا قباش ماند، یعنی عبارتی — اما قبای یوسف، دلرا چو توتیاست

هین جهد کن تو نیز، که بیرون کنی قبا — در بحر، بی‌قبا شدنت شرط آشناست

ای مرد یک قبا، تو قبا بر قبا مپوش — گر بحریی، تجمل و پوشش ترا عراست

الفقر فخر گفت رسول خدای ازین — سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست

کشتی که داشت، هم ز برای عوام داشت — بهر پیادهٔ چو پیاده شوی، سخاست

اما دغل بسیست، تو کشتی شناس باش — زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست

دنیا چو کهرباست و همه که رباید او — گندم که مغز دارد، فارغ ز کهرباست

هرکو سفر به بحر کند در سفینه‌اش — او ساکن و رونده و همراه انبیاست

در نان بسی برفتی، در آب هم برو — از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست

زین‌سان طبق طبق، متعالی همی شوی — اما علای مرتبه جز صورت علاست

این ره چنین دراز به یکدم میسرست — این روضه دور نیست، چو رهبر ترا رضاست

آری، دراز و کوته در عالم تنست — اما بر خدا، نه صباحست و نی مساست

گر در جفا رود ره و گر در وفا رود — جان توست، جان تو از تو کجا رود؟!

← Önceki 3259 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı