☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › بیست و هشتم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای آنک ما را از زمین بر چرخِ اَخضر می‌کَشی — زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمی‌کشی

امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم — امروز رو بالاترم، کامروز خوش‌تر می‌کشی

امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو می‌افکنی — ذَاالنّون و ابراهیم را در آب و آذر می‌کشی

امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته — تا خود کِرا پیش از همه امروز در بَر می‌کشی

ای اصلِ اصلِ دلبری، امروز چیز دیگری — از دل چه خوش دل می‌بری، وز سر چه خوش سر می‌کشی

ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی — ای روز، گوهر می‌دهی، وی شب، تو عنبر می‌کشی

ای صبحدم، خوش می‌دمی، وی باد، نیکو همدمی — وی مهر، اختر می‌کشی، وی ماه، لشکر می‌کشی

ای گل، به بستان می‌روی، وی غنچه پنهان می‌روی — وی سرو از قعر زمین، خوش آب کوثر می‌کشی

ای روح، راحِ این تنی، وی شرع، مِفتاح منی — وی عشق، شَنگ و ره زنی، وی عقل ، دفتر می‌کشی

ای باده، دفع غم تویی، بر زخم‌ها مرهم تویی — وی ساقی شیرین لِقا، دریا به ساغر می‌کشی

ای باد، پیکی هر سحر، کز یار می‌آری خبر — خوش ارمغانی‌های آن زلف مُعَنْبَر می‌کشی

ای خاک ره، در دل نهان، داری هزاران گلسِتان — وی آب، بر سر می‌دوی، وز بحر گوهر می‌کشی

ای آتش لَعلین قبا، از عشق داری شَعل‌ها — بگشاده لب چون اژدها، هر چیز را درمی‌کشی

ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می‌کشی — آنجا که جان روید ازو، جان را بدانجا می‌کشی

عیسیِّ جان را از ثَری، فوق ثریا می‌کشی — بی‌ فوق و تحتی هر دَمش تا ربِّ اَعلیٰ می‌کشی

مانند موسی چشم‌ها از چشم پیدا می‌کنی — موسِیِّ دل را هر زمان بر طور سینا می‌کشی

این عقل بی‌آرام را، می‌بر که نیکو می‌بری — وین جان خون‌آشام را می‌کش که زیبا می‌کشی

تو جانِ جانِ ماستی، مغز همه جان‌هاستی — از عین جان برخاستی، ما را سوی ما می‌کشی

ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون — تا صدرِ اِلّا کَشکَشان، لا را به اِلّا می‌کشی

از تست نفس بتکده، چون مسجد اقصی شده — وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می‌کشی

شاهان سفیهان را همه، بسته به زندان می‌کشند — تو از چَه و زندانِشان سوی تماشا می‌کشی

تن را که لاغر می‌کنی، پر مشک و عنبر می‌کنی — مر پشهٔ را پیش کَش، شهپرِّ عَنقا می‌کشی

زاغِ تنِ مردار را، در جیفه رغبت می‌دهی — طوطیِّ جانِ پاک را، مست و شکرخا می‌کشی

نزدیک مریم بی‌سبب، هنگام آن درد و تعب — از شاخِ خشکِ بی‌رطب هر لحظه خرما می‌کشی

یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون — از راه پنهان هر دَمَش ای جان به بالا می‌کشی

یونس به بحرِ بی‌امان، مَحبوسِ بَطنِ ماهیی — او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می‌کشی

در پیش سرمستانِ دل، در مجلسِ پنهانِ دل — خوان ملایک می‌نهی، نُزْل مسیحا می‌کشی

ترجیع دیگر این بود، کامروز چون خوان می‌کشی — فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می‌کشی

درد دل عشاق را، خوش سوی درمان می‌کشی — هر تشنهٔ مشتاق را، تا آب حیوان می‌کشی

خود کی کَشی جز شاه را؟ یا خاطر آگاه را — هرکس که او انسان بود او را تو این سان می‌کشی

سلطانِ سلطانان تویی، احسانِ بی‌پایان تویی — در قحط این آخر زمان، نک خوان احسان می‌کشی

پیشِ دو سه دَلق دَنِی، چندان تواضع می‌کنی — گویی کمینه بندهٔ، خوان پیش سلطان می‌کشی

زنبیلشان پر می‌کنی، پر لعل و پر دُر می‌کنی — چون بحر رحمت، خس کشد؛ زنبیل ایشان می‌کشی

اللهُ یَدْعُو آمده آزادی زندانیان — زندانیان، غمگین شده؛ گویی به زندان می‌کشی

فرعون را احسان تو از نفس، ثُعْبان می‌خرد — گرچه به ظاهر سوی او تهدیدِ ثُعْبان می‌کشی

فرعون را گفته کرم: «بر تخت مُلْکت من بَرَم — تو سر مَکِش تا من کَشم چون تو پریشان می‌کشی»

فرعون گفت: این رابطه از تست و موسی واسطه — مانند موسی کِش مرا، کو را تو پنهان می‌کشی

گفت او «اگر موسی بُدی، چوب اژدهایی کَی شدی؟ — ماه از کفش کَی تابِدی؟ تو سر زِ رحمان می کشی

موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نَبُد — چون عاشقی درمانده، بر وی چه دندان می‌کشی؟!

موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نبد — ده سال چوپانیش کرد، چون نام چوپان می‌کشی؟!

ای شمس تبریزی، ز تو این ناطقان جوشان شده — این کف به سر بر می‌رود، چون سر به کیوان می‌کشی

ترجیع دیگر این بود، ای جان که هردم می‌کشی — تو آفتابی ما چو نَم، ما را به بالا می‌کشی

ای آنک ما را می‌کشی، بس بی‌محابا می‌کشی — تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا می‌کشی

زین پیش جان‌ها برفلک بودند هم‌جامِ مَلَک — جان هر دو دستک می‌زند، کو را همان‌جا می‌کشی

زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک — جان هردو دستک می‌زند، کو را همانجا می‌کشی

ای مهر و ماه و روشنی، آرامگاه و ایمنی — ما را بدان جویِ روان، چون مَشک سَقّا می‌کشی

چون دیدم آن سَغْراق نو، دستار و دل کردم گرو — اندیشه را گفتم: «بِدَو؛ چون سوی سودا می‌کشی»

ای عقل هستم می‌کنی، وی عشق مستم می‌کنی — هرچند پستم می‌کنی، تا رَبِّ اعلا می‌کشی

ای عشق می‌کن حُکمِ مُرّ، ما را ز غیر خود بِبُر — ای سیل می‌غری، بِغُر، ما را به دریا می‌کشی

ای عشق می‌کن حکم مر، ما را ز غیر خود ببر — ای لا، مرا بردار کن، زیرا به اِلّا می‌کشی

ای جان، بیا اقرار کن، وی تن، برو انکار کن — اِلّا تو نادر دلکشی، ما را سوی ما می‌کشی

ای سر، تو از وی سر شدی، وی پا، ز وی رهبر شدی — از کِبر چون سر می‌نهی؟ وز کاهلی پا می‌کشی؟!

ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی — از کبر چون سر می‌نهی؟ وز کاهلی پا می‌کشی؟!

ای سر، بِنه سر بر زمین، گر آسمان می‌بایدت — وی پای، کم رو در وَحَل، گر سوی صحرا می‌کشی

ای سر، بنه سر بر زمین، گر آسمان می‌بایدت — وی پای، کم رو در وحل، گر سوی صحرا می‌کشی

ای چشم منگر در بشر، وی گوش، مشنو خیر و شر — وی عقل مغز خر مخور، سوی مسیحا می‌کشی

والله که زیبا می‌کشی، حقا که نیکو می‌کشی — بی‌دست و خنجر می‌کشی، بیچون و بی‌سو می‌کشی

← Önceki 3262 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı