☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › سی‌و دوم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شاهنشه مایی تو و بگلربک مایی — هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی

گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری — می‌بینمت ای عشوه ده ما که کجایی

آنجا که برستست درخت تو وطن‌ساز — زیرا ز اصولست ترا روح‌فزایی

برپایهٔ تخت شه شاهان به سجود آی — تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی

ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن — بازآ به که قاف تجلی، که همایی

اینها همه بگذشت بیا، ای شه خوبان — کاستون حیاتی تو و قندیل سرایی

خوانی بنهادند و دری بازگشادند — مستانه درآ  زود، چه موقوف صلایی؟!

گر جمله جهان شمع و می و نوش بگیرد — سودای دگر دارد مخمور خدایی

اندر قفس ار دانه و آبست فراوان — کو طنطنه و دبدبهٔ مرغ هوایی؟

این هم بگذشت، ای که ز تو هیچ گذر نیست — سغراق وفا گیر، که سلطان وفایی

آن ساغر شاهانهٔ مردانه بگردان — تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی

نه باده دلشور و نه افشردهٔ انگور — از دست خدا آمد، وز خنب عطایی

ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن — دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی

ای مست شده و آمده که زاهد وقتم — ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی

جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق — هرچند گرو گردد دستار و دو تایی

خندید جهان از نظر و رحمت عامش — بس کن، که به ترجیع بگوییم تمامش

ای مست شده از نظرت اسم و مسما — وی طوطی جان‌گشته ز لبهات شکرخا

ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت — هین وقت لطیفست، از آن عربده بازآ

ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم — ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا

هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر — هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا

جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم — گویند خسیسان که: « محالست و علالا »

خواهی که بگوییم، بده جام صبوحی — تا چرخ برقص آید و صد زهرهٔ زهرا

هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا — می‌غرد و می‌پرد از آن جای دل ما

برخیز و بخیلانه در خانه فروبند — کانجا که تویی خانه شود گلشن و صحرا

این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست؟ — این نور خدایست تبارک و تعالا

هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر — اول غم و سودا و به آخر ید بیضا

آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست — یارب، خبرش ده تو ازین عیش و تماشا

تا شید برآرد به سر کوه برآید — فریاد برآرد که تمنیت تمنا

نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد — شاباش زهی سلسلهٔ جذب و تقاضا

در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست؟ — هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا

هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست — گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا

هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه‌ست — گوید: « که برو » هیچ مرو، شاه بخانه‌ست

بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید — مانندهٔ او نیست کسی، ژاژ مخایید

ور زانک شما را خلل و عیب نمودست — آن آینه پاک آمد، معیوب شمایید

بسته‌ست مگر روزن این خانهٔ دنیا — خورشید برآمد، هله، بر بام برآیید

روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست — تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید؟

آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر — چون گوی بغلتید که خوش بی‌سر و پایید

تسلیم شده در خم چوگان الهی — گر در طرب و شادی و گر رهن بلایید

در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار — چون نیک بجوشید، ازین خنب برآیید

ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید — آخر بخود آیید، شما عین عطایید

در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست — ادراک شما را که شما نور لقایید

جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر — آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید

← Önceki 3266 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı