☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › سی‌و سوم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

رها کن ناز، تا تنها نمانی — مکن استیزه، تا عذرا نمانی

مکن گرگی، مرنجان همرهان را — که تا چون گرگ در صحرا نمانی

دو چشم خویشتن در غیب دردوز — که تا آنجا روی، اینجا نمانی

منه لب بر لب هر بوسه جویی — که تا ز آن دلبر زیبا نمانی

ز دام عشوه پر خود نگه‌دار — که تا از اوج و از بالا نمانی

مشو مولای هر ناشسته رویی — که تا از عشق، مولانا نمانی

مکن رخ همچو زر از غصهٔ سیم — که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی

چو تو ملک ابد جویی به همت — ازین نان و ازین شربا نمانی

رها کن عربده، خو کن حلیمی — که تا از بزم شاه ما نمانی

همی کش سرمهٔ تعظیم در چشم — پیاپی، تا که نابینا نمانی

چو ذره باش پویان سوی خورشید — که تا چون خاک، زیر پا نمانی

چو استاره به بالا شب‌روی کن — که تا ز آن ماه بی‌همتا نمانی

مزن هر کوزه را در خنب صفوت — که تا از عروةالوثقی نمانی

ز بعد این غزل ترجیع باید — شراب گل مکرر خوشتر آید

چو در عهد و وفا دلدار مایی — چو خوانیمت، چرا دل‌وار نایی؟

چو الحمدت همی خوانیم پیوست — کچون الحمد دفع رنجهایی

درآ در سینها کآرام جانی — درآ در دیدها که توتیایی

فرو کن سر ز روزنهای دلها — که چاره نیست هیچ از روشنایی

چو عقلی بی‌تو دیوانه شود مرد — چو جانی، کس نمی‌داند کجایی

چو خمری، در سر مستان درافتی — برآیند از حیا و پارسایی

نباشد حسن بی‌تصدیع عشاق — که نبود عیدها بی‌روستایی

اگر چیزی نمی‌دانم به عالم — همی دانم که تو بس جان‌فزایی

چه جولانها کنند جانها چو ذرات — که تو خورشید از مشرق برآیی

به جانبازی گشاده‌دار، دو دست — که حاتم را تو استاد سخایی

مکش پای از گلیم خویش افزون — که تا داناتر آیی از کسایی

عدو را مار و ما را یار می‌باش — که موسی صفا را تو عصایی

تمسک کن به اسباب سماوات — که در تنویر قندیل سمایی

به ترجیع سوم مرصاد بستیم — که بر بوی رجوع یار مستیم

ایا خوبی، که در جانها مقیمی — به وقت بی‌کسی جان را ندیمی

ز تو باغ حقایق برشکفتست — نباتش را هم آبی، هم نسیمی

چو خوبان فانی و معزول گردند — تو در خوبی و زیبایی مقیمی

به وقت قحط بفرستی تو خوانی — خذوا رزقا کریما من کریم

سهیلی دیگری در چرخ معنی — یزکی کل روح کالادیم

درآری نیمشب، روشن شرابی — بگردانی، که اشرب یا حمیمی

زهی ساقی، زهی جام، و زهی می — نعیم قی نعیم فی نعیم

هزاران صورت زیبا و دلبر — یولدهم شرابک من عقیم

حباب آن شراب و صفوت او — شفاء فی شفاء للسقیم

تصاعد سکره فی ام رأس — ازال اللوم فی طبع اللئیم

شود صحرای بی‌پایان اخضر — فواد ضیقه کقلب میم

فطوبی للندامی والسکارا — اذا ماهم حسوها حسوهیم

ز یسقون رحیقا نوش می‌کن — وخل ذاالتحدث یا کلیمی

کسی که آفتاب آمد غلامش — همی آید به مشتاقان سلامش

← Önceki 3267 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı