☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › چهل و سوم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زین دودناک خانه گشادند روزنی — شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی

آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر — ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی

بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال — یارب، فرست خفتهٔ ما را دهل زنی

خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز — در خواب، گرگ بیند، یا خوف ره‌زنی

در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان — بیدار شد، نبیند زان جمله سوزنی

گویند مردگان که: « چه غمهای بیهده — خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی

بهر یکی خیال گرفته عروسیی — بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی

آن سور و تعزیت همه با دست این نفس — نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی »

ناخن همی زنند و ، رخ خود همی درند — شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی

کو آنک بود با ما چون شیر و انگبین؟ — کو آنک بود با ما چون آب و روغنی؟

اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت — آرام و مأمنیست، نه ما ماند و نی منی

نی پیر و نی جوان، نه اسیرست و نی عوان — نی نرم و سخت ماند، نه موم و نه آهنی

یک رنگیست و یک صفتی و یگانگی — جانیست بر پریده و وارسته از تنی

این یک نه آن یکیست، که هرکس بداندش — ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش

ای آنک پای صدق برین راه می‌زنی — دو کون با توست، چو تو همدم منی

هیچ از تو فوت نیست، همه با تو حاضرست — ای از درخت بخت شده شاد و منحنی

هر سیب و آبیی که شکافی به دست خویش — بیرون زند ز باطن آن میوه روشنی

زان روشنی بزاید یک روشنی نو — از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی

بر میوها نوشته که زینها فطام نیست — بر برگها نبشته، ز پاییز، ایمنی

ای چشم کن کرشمه، که در شهره مسکنی — وی دل مرو ز جا، که نکو جای ساکنی

بسیار اغنیا چو درختان سبز هست — این نادره درخت ز سبزی بود غنی

بس سنگ یک منی ز سر کوه درفتد — آن سنگ کوه گردد، کو، رست از منی

زیرا که هر وجود همی ترسد از عدم — کندر حضیض افتد، از ربوهٔ سنی

ای زادهٔ عدم، تو بهر دم جوانتری — وی رهن عشق دوست، تو هر لحظه ارهنی

هستی میان پوست که از مغز بهترست — عریان میان اطلس و شعری و ادکنی

گر زانک نخل خشکی در چشم هر جهود — با درد مریم، آری صد میوهٔ جنی

مینا کن برونی، و بینا کن درون — دنیا کجا بماند، در دور تو، دنی؟!

ای جان و ای جهان جهان‌بین و آن دگر — و ای گردشی نهاده تو در شمس و در قمر

ای آنک در دلی، چه عجب دلگشاستی! — یا در میان جانی، بس جانفزاستی

آمیزش و منزهیت، در خصومتند — که جان ماستی تو، عجب، یا تو ماستی

گر آنی و گر اینی، بس بحر لذتی — جمله حلاوت و طرب و عطاستی

از دور نار دیدم، و نزدیک نور بود — گر اژدها نمودی، ما را عصاستی

تو امن مطلقی و بر نارسیدگان — اینست اعتقاد که خوف و رجاستی

چون یوسفی، بر اخوان جمله کدورتی — یعقوب را همیشه صفا در صفاستی

مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم — ای عشق، تو عدوی همه عقلهاستی

ای عقل، مس بدی تو و از عشق زر شدی — تو کیمیا نهٔ، علم کیمیاستی

ای عشق جبرئیل در راز گستری — گویی که وحی آر همه انبیاستی

آنکس که عقل باشدش او این گمان برد — و از گمان عقل و تفکر جداستی

هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت — وانکو خطا کند، تو غفور خطاستی

گر باد را نبینی، ای خاک خفته چشم — گر باد نیست از چه سبب در هواستی

گرچه بلند گشتی، از کبر دور باش — از کبر شدم دار، که با کبریاستی

از ماه تا به ماهی جوید نشاط تو — بسیار گو شدند، پی اختلاط، تو

← Önceki 3277 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı