☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۴۰۸

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست — تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست

خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست — صافی است و مثل درد به پستی بنشست

لذت فقر چو باده‌ست که پستی جوید — که همه عاشق سجده‌ست و تواضع سرمست

تا بدانی که تکبر همه از بی‌مزگیست — پس سزای متکبر سر بی‌ذوق بس است

گریه شمع همه شب نه که از درد سرست — چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست

کف هستی ز سر خم مُدَمَّغ برود — چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست

ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو — طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست

بحر می‌غرد و می‌گوید کای امت آب — راست گویید بر این مایده کس را گله هست

دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش — در خطابات و مجابات بلی‌اند و الست

نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت — نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست

هله خامش به خموشیت اسیران برهند — ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست

لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار — دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست

← Önceki 408 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı