← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۴۱۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست — آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک — چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا — تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی — این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست — گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست
گوهر آینه جان همه در ساده دلیست — میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو — که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
خیره گشته است صفتها همه کان چه صفت است — کان صفتها چو بتان و صفت او شمن است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ — پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
روش عشق روش بخش بود بیپا را — خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود — فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
همه دلها چو کبوتر گرو آن برجند — زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی — عشق را چند بیانها است که فوق سخنست