← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۴۸۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست — ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
مباد جانم بیغم اگر فدای تو نیست — مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است — خراب باد وجودم اگر برای تو نیست
کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است — کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست
رضا مده که دلم کام دشمنان گردد — ببین که کام دل من به جز رضای تو نیست
قضا نتانم کردن دمی که بیتو گذشت — ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
دلا بباز تو جان را بر او چه میلرزی — بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست
ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند — به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست