← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۵۷۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند — جمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند
به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره — که از سوز دل ایشان خرد از کار میماند
سقای روح یک باده ز جام غیب درداده — ببین تا کیست افتاده و کی بیدار میماند
به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران — و من گر هم نمینالم دلم بیمار میماند
در این دریای بیمونس دلا مینال چون یونس — نهنگ شب در این دریا به مردم خوار میماند
بدان سان میخورد ما را ز خاص و عام اندر شب — نه دکان و نه سودا و نه این بازار میماند
چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله — ببین جز مبدع جانها اگر دیار میماند
فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است — شب ما روز ایشانست که بیاغیار میماند
جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری — ولیک از غیرت آن بازار در اسرار میماند