← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۵۷۲
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانند — ز زخم تیغ فردیت، همه جانند و بیجانند
تو از نقصان و از بیشی، نگویی چند اندیشی؟ — درآ در دین بیخویشی که بس بیخویش خویشانند
چه دریاها که مینوشند، چو دریاها همی جوشند — اگر چه خود که خاموشند، دانایَند و میدانند
در آن دریای پر مرجان، یکی قومند همچون جان — ورای گنبد گردان، بُراقِ جان همی رانند
ایا درویش باتمکین! سبکدل گرد، زوتر هین — میان بزمِ مردان شین، که ایشان جمله رندانند
ملوکانند درویشان، ز مستی جمله بیخویشان — اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند
ز گنج عشق زر ریزند، غلام شمس تبریزند — و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند