☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۹۱۴

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود — تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود

شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمرد — ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود

شها نوای تو برعکس بانگ داوودست — کز آن بمرد و از این زنده می‌شود موجود

ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست — هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود

دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی — که از پگاه تو امروز مولعی به سرود

سرود و بانگ تو زان رو گشاد می‌آرد — که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود

چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی — که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود

یقین که بوی گل فقر از گلستانیست — مرود هیچ کسی دید بی‌درخت مرود

خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد — خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود

خنک کسی که از این بوی کرته یوسف — دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود

ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل — خدای گفت که انسان لربه لکنود

تو سود می طلبی سود می‌رسد از یار — ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود

ستاره ایست خدا را که در زمین گردد — که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود

بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن — که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود

ستاره‌ام که من اندر زمینم و بر چرخ — به صد مقامم یابند چون خیال خدود

زمینیان را شمعم سماییان را نور — فرشتگان را روحم ستارگان را بود

اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم — اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود

اگر چه قبله حاجات آسمان بوده‌ست — به آسمان منگر سوی من نگر بین جود

ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او — بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود

جواب گویدش آدم که این سجود او راست — تو احولی و دو می‌بینی از ضلال و جحود

ز گرد چون و چرا پرده‌ای فرود آورد — میان اختر دولت میان چشم حسود

ستاره گوید رو پرده تو افزون باد — ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود

بسا سال و جوابی که اندر این پرده‌ست — بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود

چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار — که دی چو جان بده‌اند این زمان چو گرگ عنود

چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده — به سجده بام سموات و ارض می‌پیمود

به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز — به گونه گونه مناجات مهر می‌افزود

ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ — که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود

ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی — حدیث می‌نشنود و حدث همی‌پالود

چرا روم به چه حجت چه کرده‌ام چه سبب — بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود

اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست — ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود

مرا چه گمره کردی مراد تو این بود — چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود

بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند — وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود

تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب — اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود

خری که مات تو گردد ببرد از در ما — نخواهمش که بود عابد چو ما معبود

ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود — کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود

بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم — بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود

هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم — بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود

هزار شکر خدا را که عقل کلی باز — ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود

همه سپند بسوزیم بهر آمدنش — سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود

چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم — به کوه طور چه آریم کاه دودآلود

چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت — درون خاک مقیمان عالم محدود

چو موش جز پی دزدی برون نه‌ایم از خاک — چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود

چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی — چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود

خدای گربه بدان آفرید تا موشان — نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود

دم مسیح غلام دمت که پیش از تو — بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود

همه کسان کس آنند کش کسی کرد او — همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود

خموش باش که گفتار بی‌زبان داری — که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود

چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی — هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود

← Önceki 914 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı