☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۹۷

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را — خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را

در شهر که دیده‌ست چنین شهره بتی را؟ — در بر که کشیده‌ست سهیل و قمری را؟

بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را — بِخْرید به گوهر کرمش بی‌گهری را

خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست — کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را

از بهر زبردستی و دولت‌دهی آمد — نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را

شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی — مه بوسه دهد هر شبِ انجم‌شمری را

آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر — حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را

اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا — هر لحظه زر سرخ کند او حجری را

جان‌هایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند — غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را

هر چیز گمان بردم در عالم و این نی — کاین جاه و جلالست خدایی نظری را

سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید — تا سرمه کشد چشم عروس سحری را

ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی — کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟

بی‌عقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم — کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را

خورشید همه روز بدان تیغ گذارد — تا زخم زند هر طرفی بی‌سپری را

بر سینه نهد عقل چنان دل‌شکنی را — در خانه کشد روح چنان رهگذی را

دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را — رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را

رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو — کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را

ای پاک‌دلان با جزِ او عشق مبازید — نتوان دل و جان دادن هر مختصری را

خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را — تا چند کَشی دامن هر بی‌هنری را؟

← Önceki 97 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı