گلستان › باب هفتم در تأثیر تربیت › حکایت شمارهٔ ۳
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی از فضلا تعلیم ملکزادهای همیداد و ضرب بیمحابا زدی و زجر بیقیاس کردی. باری پسر از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد. — استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمیداری که فرزند مرا؛ سبب چیست؟
گفت: سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص، به موجب آنکه بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد. — اگر صد ناپسند آید ز درویش
رفیقانش یکی از صد ندانند — وگر یک بذله گوید پادشاهی
از اقلیمی به اقلیمی رسانند — پس واجب آمد معلم پادشهزاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبَتَهم اللهُ نباتاً حسناً اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام.
هر که در خردیش ادب نکنند — در بزرگی فلاح از او برخاست
چوب تر را چنان که خواهی پیچ — نشود خشک جز به آتش راست
ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد. خلعت و نعمت بخشید و پایهٔ منصب بلند گردانید.