☪ Anlam Arayışı

← Gülistan

گلستان › باب دوم در اخلاق درویشان › حکایت شمارهٔ ۳۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم. — تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند.

یکی از رؤسایِ حَلَب که سابقه‌ای میانِ ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟! — گفتم: چه گویم؟:

همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت — که از خدای نبودم به آدمی پرداخت

قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت — که در طویلهٔ نامردمم بباید ساخت

پای در زنجیر پیشِ دوستان — بِهْ که با بیگانگان در بوستان

بر حالتِ من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نِکاح من در آورد به کابین، صد دینار. — مدّتی برآمد. بدخوی ستیزه‌روی نافرمان بود؛ زبان درازی کردن گرفت و عیشِ مرا مُنَغَّص داشتن.

زنِ بد در سرایِ مردِ نکو — هم در این عالم است دوزخِ او

زینهار از قرینِ بد، زِنهار! — وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار

باری زبانِ تَعَنّت دراز کرده همی‌گفت: تو آن نیستی که پدرِ من تو را از فرنگ باز خرید؟! — گفتم: بلی! من آنم که به ده دینار از قیدِ فرنگم بازخرید و به صد دینارْ به دستِ تو گرفتار کرد.

شنیدم گوسپندی را بزرگی — رهانید از دهان و دستِ گرگی

شبانگه کارد در حلقش بمالید — روانِ گوسپند از وی بنالید:

که از چنگالِ گرگم در ربودی — چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی

← Önceki 74 / 292 Sonraki →

Anlam Arayışı