گلستان › باب دوم در اخلاق درویشان › حکایت شمارهٔ ۳۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم. — تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند.
یکی از رؤسایِ حَلَب که سابقهای میانِ ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟! — گفتم: چه گویم؟:
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت — که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت — که در طویلهٔ نامردمم بباید ساخت
پای در زنجیر پیشِ دوستان — بِهْ که با بیگانگان در بوستان
بر حالتِ من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نِکاح من در آورد به کابین، صد دینار. — مدّتی برآمد. بدخوی ستیزهروی نافرمان بود؛ زبان درازی کردن گرفت و عیشِ مرا مُنَغَّص داشتن.
زنِ بد در سرایِ مردِ نکو — هم در این عالم است دوزخِ او
زینهار از قرینِ بد، زِنهار! — وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار
باری زبانِ تَعَنّت دراز کرده همیگفت: تو آن نیستی که پدرِ من تو را از فرنگ باز خرید؟! — گفتم: بلی! من آنم که به ده دینار از قیدِ فرنگم بازخرید و به صد دینارْ به دستِ تو گرفتار کرد.
شنیدم گوسپندی را بزرگی — رهانید از دهان و دستِ گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید — روانِ گوسپند از وی بنالید:
که از چنگالِ گرگم در ربودی — چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی