غزلیات › غزل شمارهٔ ۹۴
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
زآن یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت — گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم — یا رب! مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس — گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل! مپیچ کآن جا — سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندی — جانا! روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود — از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود — زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان! میجوشد اندرونم — یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟ — کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم — جور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ — قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت