☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › آغاز کتاب › بسم الله الرحمن الرحیم (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بنام کردگار هفت افلاک — که پیدا کرد آدم از کفی خاک

خداوندی که ذاتش بی‌زوالست — خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست

زمین و آسمان از اوست پیدا — نمود جسم و جان از اوست پیدا

مه و خورشید نور هستی اوست — فلک بالا زمین در پستی اوست

ز وصفش جانها حیران بمانده — خرد انگشت در دندان بمانده

صفات لایزالش کس ندانست — هر آن وصفی که گوئی بیش ازانست

دو عالم قدرت بیچون اویست — درون جانها در گفت و گویست

ز کُنه ذات او کس را خبر نیست — بجز دیدار او چیزی دگر نیست

طلب گارش حقیقت جمله اشیا — ز ناپیدائی او جمله پیدا

جهان از نور ذات او مزیّن — صفات از ذات او پیوسته روشن

ز خاکی این همه اظهار کرد او — ز دودی زینت پرگار کرد او

ز صنعش آدم از گِل رخ نموده — زوَی هر لحظه صد پاسخ شنوده

ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار — خود اندر دید آدم کرده دیدار

نه کس زو زاده نه او زاده از کس — یکی ذاتست در هر دوجهان بس

ز یکتائی خود بیچون حقیقت — درون بگرفته و بیرون حقیقت

حقیقت علم کلّ اوراست تحقیق — دهد آن را که خواهد دوست توفیق

بداند حاجت موری در اسرار — همان دم حاجتش آرد پدیدار

شده آتش طلب گار جلالش — دمادم محو گشسته ازوصالش

ز حکمش باد سرگردان بهر جا — گهی در تحت و گاه اندر ثریّا

ز لطفش آب هرجائی روانست — ز فضلش قوّت روح و روانست

ز دیدش خاک مسکین اوفتاده — ازان در عزّ و تمکین اوفتاده

ز شوقش کوه رفته پای در گل — بمانده واله و حیران و بی دل

ز ذوقش بحر در جوش و فغانست — ازان پیوسته او گوهر فشانست

نموده صنع خود در پارهٔ خاک — درونش عرش و فرش و هفت افلاک

نهاده گنج معنی در درونش — بسوی ذات کرده رهنمونش

همه پیغمبران زو کرده پیدا — نموده علم او بر جمله دانا

که بود آدم کمال قدرت او — بعالم یافته بد رفعت او

دوعالم را درو پیدا نموده — ازو این شور با غوغا نموده

تعالی الله یکی بی‌مثل و مانند — که خوانندت خداوندان خداوند

توئی اول توئی آخر تعالی — توئی باطن توئی ظاهر تعالی

هزاران قرن عقل پیر در تاخت — کمالت ذرّه ای زین راه نشناخت

بسی کردت طلب اما ندیدت — فتاد اندر پی گفت و شنیدت

تو نوری در تمام آفرینش — بتو بینا حقیقت عین بینش

عجب پیدائی و پنهان بمانده — درون جانی و بی جان بمانده

همه جانها زتو پیداست ای دوست — توئی مغز و حقیقت جملگی پوست

تو مغزی در درون جان جمله — ازان پیدائی و پنهان جمله

ازان مغزی که دایم در درونی — صفات خود در آنجا رهنمونی

ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا — از آنی اوّل و آخر در اینجا

جهان پر نام تو وز تو نشان نه — بتو بیننده عقل و تو عیان نه

نهان از عقل و پیدا در وجودی — ز نور ذات خود عکسی نمودی

ز دیدت یافته صورت نشانه — نماند او تو مانی جاودانه

یکی ذاتی که پیشانی نداری — همه جانها توئی جانی نداری

دوئی را نیست در نزدیک تو راه — حقیقت ذات پاکت قل هو الله

مکان و کون را موئی نسنجی — همه عالم طلسمند و تو گنجی

توئی در جان و دل گنج نهانی — تو گفتی کنتُ کنزاً هم تو دانی

دو عالم از تو پیدا و تو درجان — همی گوئی دمادم سرِّ پنهان

حقیقت عقل وصف تو بسی کرد — به آخر ماند با جانی پُر از درد

زهی بنموده رخ از کاف و از نون — فکنده نورِ خود بر هفت گردون

زهی گویا ز تو کام و زبانم — توئی هم آشکارا هم نهانم

زهی بینا ز تونور دو دیده — ترا در اندرون پرده دیده

زهی از نور تو عالم منوّر — ز عکس ذات تو آدم مصوّر

زهی در جان و دل بنموده دیدار — جمال خویش را هم خود طلب گار

تو نور مجمع کون و مکانی — تو جوهر می ندانم کز چه کانی

تو ذاتی در صفاتی آشکاره — همه جانها به سوی تو نظاره

برافگن برقع و دیدار بنمای — بجزو و کل یکی رخسار بنمای

دل عشّاق پر خونست از تو — ازان از پرده بیرونست از تو

همه جویای تو تو نیز جویا — درون جملهٔ از عشق گویا

جمالت پرتوی در عالم انداخت — خروشی در نهاد آدم انداخت

از اوّل آدمت اینجا طلب کرد — که آدم بود ازتو صاحب درد

چو بنمودی جمال خود به آدم — ورا گفتی بخود سرّ دمادم

1 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı