الهی نامه › آغاز کتاب › بسم الله الرحمن الرحیم (2/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کرامت دادیش در آشنائی — ز نورت یافت اینجا روشنائی
که داند سرّ تو چون هم تودانی — گهی پیدا شوی گاهی نهانی
گهی پیدا شوی در رفعت خود — گهی پنهان شوی در قربت خود
گهی پیدا شوی اندر صفاتت — گهی پنهان شوی در سوی ذاتت
گهی پیدا شوی چون نور خورشید — گهی پنهان شوی در عشق جاوید
گهی پیدا شوی از عشق چون ماه — گهی پنهان شوی در هفت خرگاه
ز پیدائی خود پنهان بمانی — ز پنهائی خود یکسان بمانی
بهر کسوة که میخواهی برآئی — زهر نقشی که میخواهی نمائی
تو جان جانی ای در جان حقیقت — همان در پردهات پنهان حقیقت
چه چیزی تو که ننمائی رخ خویش — چو دم دم میدهی مان پاسخ خویش
تو آن نوری که اندر هفت افلاک — همی گشتی بگرد کرّهٔ خاک
تو آن نوری که در خورشیدی ای جان — ازان در جزو و کل جاویدی ای جان
تو آن نوری که در ماهی وانجم — ز نورت ماه و انجم میشود گم
تو آن نوری که لم تمسسه نارُ — درون جان و دل دردی و دارو
تو آن نوری که از غیرت فروزی — وجود عاشقان خود بسوزی
تو آن نوری که اعیان وجودی — ازان پیدا و پنهان وجودی
تو آن نوری که چون آئی پدیدار — بسوزانی ز غیرت هفت پرگار
تو آن نوری که جان انبیائی — نمود اولیا و اصفیائی
تو آن نوری که شمع ره روانی — حقیقت روشنی هر روانی
ز نورت عقل حیران مانده اینجا — ز شرم خویش نادان مانده اینجا
چو در وقت بهار آئی پدیدار — حقیقت پرده برداری ز رخسار
فروغ رویت اندازی سوی خاک — عجایب نقشها سازی سوی خاک
بهار و نسترن پیدا نماید — ز رویت جوش گل غوغا نماید
گل از شوق تو خندان در بهارست — از آنش رنگهای بیشمارست
نهی بر فرق نرگس تاجی از زر — فشانی بر سر او زابر گوهر
بنفشه خرقهپوش خانقاهت — فگنده سر ببر از شوق راهت
چو سوسن شکر گفت از هر زبانت — ازان افراخت سر سوی جهانت
ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد — ازاین ماندست دل پُر خون و رخ زرد
همه از شوق تو حیران برآیند — به سوی خاک تو ریزان درآیند
هر آن وصفی که گویم بیش ازانی — یقین دانم که بیشک جانِ جانی
توئی چیزی دگر اینجا ندانم — بجز ذات ترا یکتا ندانم
همه جانا توئی چه نیست چه هست — ندیدم جز تو در کَونَین پیوست
ز تو بیدارم و از خویش غافل — مرا یا رب توانی کرد واصل
منم از درد عشقت زار و مجروح — توئی جانا حقیقت قوّة روح
منم حیران و سرگردان ذاتت — فرومانده به دریای صفاتت
منم در وصالت را طلب گار — درین دریا بماندستم گرفتار
درین دریا بماندم ناگهی من — ندارم جز بسوی تو رهی من
رهم بنمای تا درّ وصالت — بدست آرم ز دریای جلالت
توئی گوهر درون بحر بیشک — توئی در عشق لطف و قهر بیشک
همه از بود تست ای جوهر ذات — که رخ بنمودهٔ در جمله ذرّات
همه از عشقِ تو حیران و زارند — بجز تو در همه عالم ندارند
نهان و آشکارائی تودر دل — همه جائی و بی جائی تو در دل
دل اینجا خانهٔ ذات تو آمد — نمود جمله ذرّات تو آمد
دل اینجا خانهٔ راز تو باشد — ازان در سوز و در ساز تو باشد
تو گنجی در دل عشاق جانا — همه بر گنج تو مشتاق جانا
نصیبی ده ز گنج خود گدا را — نوائی ده بلطفت بی نوارا
گدای گنج عشق تست عطّار — تو بخشیدی مر او را گنج اسرار
تو میخواهد ز تو ای جان حقیقت — که در خویشش کنی پنهان حقیقت
تو میخواهد ز تو هر دم بزاری — سزد گر کار او اینجا برآری
تو میخواهد زتو در شادمانی — که سیر آمد دلش زین زندگانی
تو میخواهد ز تو در هر دو عالم — ز تو گوید بتو راز او دمادم
تو میخواهد ز تو تا رخ نمائی — ورا از جان و دل پاسخ نمائی
تو میخواهد ز تو اینجا حقیقت — که بنمائی بدو پیدا حقیقت
تو میخواهد ز تو تا راز بیند — ترا در گنج جان او باز بیند
تو میخواهد ز تو در کوی دنیا — که بیند روی تو در سوی دنیا
تو میخواهد ز تو در کلّ اسرار — که بنمائی در انجامش تو دیدار
تو میخواهد ز تو ای ذات بیچون — که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون
چنان درماندهام در حضرت تو — ندارم تابِ دید قربت تو
شب و روزم ز عشقت زار مانده — بگرد خویش چون پرگار مانده
طلب گار توام در جان و در دل — نباشم یک دم از یاد تو غافل