☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › آغاز کتاب › بسم الله الرحمن الرحیم (2/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کرامت دادیش در آشنائی — ز نورت یافت اینجا روشنائی

که داند سرّ تو چون هم تودانی — گهی پیدا شوی گاهی نهانی

گهی پیدا شوی در رفعت خود — گهی پنهان شوی در قربت خود

گهی پیدا شوی اندر صفاتت — گهی پنهان شوی در سوی ذاتت

گهی پیدا شوی چون نور خورشید — گهی پنهان شوی در عشق جاوید

گهی پیدا شوی از عشق چون ماه — گهی پنهان شوی در هفت خرگاه

ز پیدائی خود پنهان بمانی — ز پنهائی خود یکسان بمانی

بهر کسوة که می‌خواهی برآئی — زهر نقشی که می‌خواهی نمائی

تو جان جانی ای در جان حقیقت — همان در پرده‌ات پنهان حقیقت

چه چیزی تو که ننمائی رخ خویش — چو دم دم می‌دهی مان پاسخ خویش

تو آن نوری که اندر هفت افلاک — همی گشتی بگرد کرّهٔ خاک

تو آن نوری که در خورشیدی ای جان — ازان در جزو و کل جاویدی ای جان

تو آن نوری که در ماهی وانجم — ز نورت ماه و انجم می‌شود گم

تو آن نوری که لم تمسسه نارُ — درون جان و دل دردی و دارو

تو آن نوری که از غیرت فروزی — وجود عاشقان خود بسوزی

تو آن نوری که اعیان وجودی — ازان پیدا و پنهان وجودی

تو آن نوری که چون آئی پدیدار — بسوزانی ز غیرت هفت پرگار

تو آن نوری که جان انبیائی — نمود اولیا و اصفیائی

تو آن نوری که شمع ره روانی — حقیقت روشنی هر روانی

ز نورت عقل حیران مانده اینجا — ز شرم خویش نادان مانده اینجا

چو در وقت بهار آئی پدیدار — حقیقت پرده برداری ز رخسار

فروغ رویت اندازی سوی خاک — عجایب نقشها سازی سوی خاک

بهار و نسترن پیدا نماید — ز رویت جوش گل غوغا نماید

گل از شوق تو خندان در بهارست — از آنش رنگهای بی‌شمارست

نهی بر فرق نرگس تاجی از زر — فشانی بر سر او زابر گوهر

بنفشه خرقه‌پوش خانقاهت — فگنده سر ببر از شوق راهت

چو سوسن شکر گفت از هر زبانت — ازان افراخت سر سوی جهانت

ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد — ازاین ماندست دل پُر خون و رخ زرد

همه از شوق تو حیران برآیند — به سوی خاک تو ریزان درآیند

هر آن وصفی که گویم بیش ازانی — یقین دانم که بی‌شک جانِ جانی

توئی چیزی دگر اینجا ندانم — بجز ذات ترا یکتا ندانم

همه جانا توئی چه نیست چه هست — ندیدم جز تو در کَونَین پیوست

ز تو بیدارم و از خویش غافل — مرا یا رب توانی کرد واصل

منم از درد عشقت زار و مجروح — توئی جانا حقیقت قوّة روح

منم حیران و سرگردان ذاتت — فرومانده به دریای صفاتت

منم در وصالت را طلب گار — درین دریا بماندستم گرفتار

درین دریا بماندم ناگهی من — ندارم جز بسوی تو رهی من

رهم بنمای تا درّ وصالت — بدست آرم ز دریای جلالت

توئی گوهر درون بحر بی‌شک — توئی در عشق لطف و قهر بی‌شک

همه از بود تست ای جوهر ذات — که رخ بنمودهٔ در جمله ذرّات

همه از عشقِ تو حیران و زارند — بجز تو در همه عالم ندارند

نهان و آشکارائی تودر دل — همه جائی و بی جائی تو در دل

دل اینجا خانهٔ ذات تو آمد — نمود جمله ذرّات تو آمد

دل اینجا خانهٔ راز تو باشد — ازان در سوز و در ساز تو باشد

تو گنجی در دل عشاق جانا — همه بر گنج تو مشتاق جانا

نصیبی ده ز گنج خود گدا را — نوائی ده بلطفت بی نوارا

گدای گنج عشق تست عطّار — تو بخشیدی مر او را گنج اسرار

تو می‌خواهد ز تو ای جان حقیقت — که در خویشش کنی پنهان حقیقت

تو می‌خواهد ز تو هر دم بزاری — سزد گر کار او اینجا برآری

تو می‌خواهد زتو در شادمانی — که سیر آمد دلش زین زندگانی

تو می‌خواهد ز تو در هر دو عالم — ز تو گوید بتو راز او دمادم

تو می‌خواهد ز تو تا رخ نمائی — ورا از جان و دل پاسخ نمائی

تو می‌خواهد ز تو اینجا حقیقت — که بنمائی بدو پیدا حقیقت

تو می‌خواهد ز تو تا راز بیند — ترا در گنج جان او باز بیند

تو می‌خواهد ز تو در کوی دنیا — که بیند روی تو در سوی دنیا

تو می‌خواهد ز تو در کلّ اسرار — که بنمائی در انجامش تو دیدار

تو می‌خواهد ز تو ای ذات بیچون — که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون

چنان درمانده‌ام در حضرت تو — ندارم تابِ دید قربت تو

شب و روزم ز عشقت زار مانده — بگرد خویش چون پرگار مانده

طلب گار توام در جان و در دل — نباشم یک دم از یاد تو غافل

← Önceki 2 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı