☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش نهم › (۲) حکایت بهلول و گورستان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر بهلول چوبی داشت در دست — که بر هر گور می‌زد تا که بشکست

بدو گفتند ای مرد پر آشوب — چرا این گورها را می‌زنی چوب

چنین گفت او که این قومی که رفتند — دروغ بی‌عدد گفتند و خفتند

گه این گفتی سرای و منظر من — گه آن گفتی که اسباب و زر من

گه این گفتی که اینک کشت و کرمم — گر آن گفتی که اینک باغ و برمم

خدا گفت این همه دعوی روا نیست — که میراث منست آن شما نیست

چو ایشان جمله آن خویش گفتند — شدند و ترک جان خویش گفتند

ازین شان می‌زنم من بی‌خورو خواب — که بودند این همه یک مشت کذاب

چو انجام همه بگذاشتن بود — کجا دیدند ازان پنداشتن سود

کسی جمع چنان چیزی چرا کرد — که باید در پشیمانی رها کرد

چرا در عالمی بندی دلت را — که آخر خشت خواهد زد گِلت را

دو در دارد جهان همچون رباطی — ازین دَر تا بدان دَر چون صراطی

بدان ره گر نخواهی رفت هشیار — فرو افتی بدوزخ سر نگونسار

زمین را چون بیفتد سایه گاهی — کند تاریک مه را در سیاهی

اگرچه نیک روشن جرمِ ماهست — به پیشش از زمین آب سیاهست

زمین را چون عمل با ماه اینست — چه سازد آنکه او غرق از زمینست

بیک دم چون چنان نوری سیه کرد — بعُمری هم ترا داند تبه کرد

تبه گشتی و روی آن ندارد — که بِه گردی چو این امکان ندارد

نگونساری تو بیرون ز پیشست — که جانت را همه آفت ز خویشست

ترا کاری که از وی همچنانست — بدست خویش کردستی عیانست

← Önceki 112 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı