الهی نامه › بخش نهم › (۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نجومی نیک میدانست آن شاه — شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
شود بیچاره در دست بلائی — بکرد القصّه او از سنگ جائی
چو کرد از سنگ خارا خانهٔ راست — نگه دارندهٔ بسیار درخواست
چو در خانه شد آن را روزنی دید — ز روزن خانه را چون روشنی دید
بدست خویش روزن کرد مدروس — که تا در خانه تنها ماند محبوس
نبودش هیچ ره سرگشته آمد — بآخر تا که دم زد کُشته آمد
اگر خواهی که پیش افتی بهرگام — بترک خود بباید گفت ناکام
تو گر ترک خود و عالم نگوئی — چو مرگ آید بگوئی هم نگوئی
چو باقی نیست خفت و خورد آخر — چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر