الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (1/6)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
زنی بودست با حسن و جمالی — شب و روز از رخ و زلفش مثالی
خوشی و خوبی بسیار بودش — صلاح و زهد با آن یار بودش
بخوبی در همه عالم عَلَم بود — ملاحت داشت شیرینیش هم بود
بهر موئی که در زلف آن صنم داشت — خم از پنجه فزون و شست هم داشت
چو چشم و ابروی او صاد و نون بود — دلیلش نصِّ قاطع نِه کِه نون بود
چو بگشادی عقیق دُر فِشان را — به آب خضر کُشتی سرکشان را
صدف گوئی لب خندان او بود — که مرواریدش از دندان او بود
چو مروارید زیر لعل خندانش — گهر داری نمودی دُرّ دندانش
زنخدانش چو سیمین سیب بودی — ز سیبش قسم خلق آسیب بودی
فلک از نقش روی او چنان بود — که سرگردان چو عشاقش بجان بود
کسانی کز سخن دری فشاندند — بنام او را همی «مرحومه» خواندند
زنی بودی که دور چرخ گردان — شمردیش از شمار شیرمردان
مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه — برای حج روانه گشت در راه
یکی کهتر برادر داشت آن مرد — ولیکن بود مردی ناجوانمرد
وصیت کرد از بهر عیالش — که تا تیمار میدارد بمالش
بحج شد عاقبت چون این سخن گفت — برادر آنچه فرمودش پذیرفت
برای حکم او بنهاد تن را — بسی تیمارداری کرد زن را
شبانروزی بکار او در استاد — بنوهر ساعتش چیزی فرستاد
نگاهی سوی آن زن کرد یک روز — بدید از پرده روی آن دلفروز
دلش از دست رفت و سرنگون شد — غلط کردم چه گویم من که چون شد
چنان در دام آن دلدار افتاد — که صد عمرش بیک دم کار افتاد
بسی با عقل خود زیر و زبر شد — ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد
چو کار او ز زن می بر نیامد — دمی با خویشتن می بر نیامد
چوغالب گشت عشق و شد خرد زود — گشاده کرد با زن کار خود زود
بخود خواندش بزور و زر و زاری — برون راند آن زن از پیشش بخواری
بدو گفتا نداری ازخدا شرم — برادر را چنین میداری آزرم
ترا دین و دیانت داری اینست — برادر را امانت داری اینست
برو توبه گزین و با خدا گرد — وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد
بزن آن مرد گفت این نیست سودت — مرا خشنود باید کرد زودت
وگرنه، روی تابم از غم تو — ترا رسواکنم گیرم کم تو
هم اکنون در هلاک اندازمت من — بکاری سهمناک اندازمت من
زنش گفت از هلاکت نیست باکم — هلاک این جهان به زان هلاکم
مگر ترسید آن مرد بد افعال — که بر گوید برادر را زن آن حال
برفت آن شوم و دفع خویشتن را — بزر بگرفت حالی چارتن را
که تا دادند آن شومان گواهی — که کردست از زنا این زن تباهی
چو قاضی را قبول افتاد کارش — معیّن کرد حالی سنگسارش
ببردندش به صحرا بر سر راه — روان کردند سنگ از چارسوگاه
چو سنگ بی عدد بر زن روان شد — گمان افتادشان کز زن روان شد
برای عبرت خلق جهانش — رها کردند آنجا هم چنانش
زن بی چاره بر هامون بمانده — میان خاک غرق خون بمانده
چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز — زن آمد وقت صبح اندک بخود باز
بزاری و نزاری ناله میکرد — ز نرگس ارغوان پر لاله میکرد
یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهی — مگر آن روز میآمد ز راهی
شنود آن ناله و بیخویشتن شد — فرود آمد ز اُشتر سوی زن شد
بپرسیدش که ای زن کیستی تو — که همچون مردهٔ میزیستی تو
زنش گفتا که من بیمار و زارم — عرابی گفت من تیمار دارم
نشاندش بر شتر بردش بتعجیل — بسوی خانهٔ خود کرد تحویل
تعهد کرد بسیاری شب و روز — که تا با حال خود شد آن دلفروز
دگر ره دلبریش آغاز افتاد — ز سر در همدم و همراز افتاد
دگر ره تازه شد گلنار رویش — ز سر در حلقه زد زنار مویش
ز زیر سنگسار او آشکارا — چنان آمد که لعل از سنگ خارا
عرابی چون جمال او چنان دید — بخون خویش حکم او روان دید
ز عشق روی او بیخویشتن شد — ز دردش پیرهن بر تن کفن شد
بزن گفتا که شو جفت حلالم — که مُردم، زنده گردان از وصالم
زنش گفتا مرا چون شوی باشد — چگونه شوی دیگر روی باشد
چو از حد درگذشت آن مهربانی — بخود خواند آخر آن زن را نهانی
زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو — نمیترسی ز خشم دادگر تو
مرا از بهر حق تیمار بردی — کنون فرمان دیو خوار بُردی
چو خیری کردهٔ بزیان میاور — خلل در کعبهٔ ایمان میاور
که چون این را اجابت مینکردم — بسی دیدم بلا و سنگ خوردم