☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (1/6)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زنی بودست با حسن و جمالی — شب و روز از رخ و زلفش مثالی

خوشی و خوبی بسیار بودش — صلاح و زهد با آن یار بودش

بخوبی در همه عالم عَلَم بود — ملاحت داشت شیرینیش هم بود

بهر موئی که در زلف آن صنم داشت — خم از پنجه فزون و شست هم داشت

چو چشم و ابروی او صاد و نون بود — دلیلش نصِّ قاطع نِه کِه نون بود

چو بگشادی عقیق دُر فِشان را — به آب خضر کُشتی سرکشان را

صدف گوئی لب خندان او بود — که مرواریدش از دندان او بود

چو مروارید زیر لعل خندانش — گهر داری نمودی دُرّ دندانش

زنخدانش چو سیمین سیب بودی — ز سیبش قسم خلق آسیب بودی

فلک از نقش روی او چنان بود — که سرگردان چو عشاقش بجان بود

کسانی کز سخن دری فشاندند — بنام او را همی «مرحومه» خواندند

زنی بودی که دور چرخ گردان — شمردیش از شمار شیرمردان

مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه — برای حج روانه گشت در راه

یکی کهتر برادر داشت آن مرد — ولیکن بود مردی ناجوانمرد

وصیت کرد از بهر عیالش — که تا تیمار می‌دارد بمالش

بحج شد عاقبت چون این سخن گفت — برادر آنچه فرمودش پذیرفت

برای حکم او بنهاد تن را — بسی تیمارداری کرد زن را

شبانروزی بکار او در استاد — بنوهر ساعتش چیزی فرستاد

نگاهی سوی آن زن کرد یک روز — بدید از پرده روی آن دلفروز

دلش از دست رفت و سرنگون شد — غلط کردم چه گویم من که چون شد

چنان در دام آن دلدار افتاد — که صد عمرش بیک دم کار افتاد

بسی با عقل خود زیر و زبر شد — ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد

چو کار او ز زن می بر نیامد — دمی با خویشتن می بر نیامد

چوغالب گشت عشق و شد خرد زود — گشاده کرد با زن کار خود زود

بخود خواندش بزور و زر و زاری — برون راند آن زن از پیشش بخواری

بدو گفتا نداری ازخدا شرم — برادر را چنین می‌داری آزرم

ترا دین و دیانت داری اینست — برادر را امانت داری اینست

برو توبه گزین و با خدا گرد — وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد

بزن آن مرد گفت این نیست سودت — مرا خشنود باید کرد زودت

وگرنه، روی تابم از غم تو — ترا رسواکنم گیرم کم تو

هم اکنون در هلاک اندازمت من — بکاری سهمناک اندازمت من

زنش گفت از هلاکت نیست باکم — هلاک این جهان به زان هلاکم

مگر ترسید آن مرد بد افعال — که بر گوید برادر را زن آن حال

برفت آن شوم و دفع خویشتن را — بزر بگرفت حالی چارتن را

که تا دادند آن شومان گواهی — که کردست از زنا این زن تباهی

چو قاضی را قبول افتاد کارش — معیّن کرد حالی سنگسارش

ببردندش به صحرا بر سر راه — روان کردند سنگ از چارسوگاه

چو سنگ بی عدد بر زن روان شد — گمان افتادشان کز زن روان شد

برای عبرت خلق جهانش — رها کردند آنجا هم چنانش

زن بی چاره بر هامون بمانده — میان خاک غرق خون بمانده

چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز — زن آمد وقت صبح اندک بخود باز

بزاری و نزاری ناله می‌کرد — ز نرگس ارغوان پر لاله می‌کرد

یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهی — مگر آن روز می‌آمد ز راهی

شنود آن ناله و بی‌خویشتن شد — فرود آمد ز اُشتر سوی زن شد

بپرسیدش که ای زن کیستی تو — که همچون مردهٔ می‌زیستی تو

زنش گفتا که من بیمار و زارم — عرابی گفت من تیمار دارم

نشاندش بر شتر بردش بتعجیل — بسوی خانهٔ خود کرد تحویل

تعهد کرد بسیاری شب و روز — که تا با حال خود شد آن دلفروز

دگر ره دلبریش آغاز افتاد — ز سر در همدم و همراز افتاد

دگر ره تازه شد گلنار رویش — ز سر در حلقه زد زنار مویش

ز زیر سنگسار او آشکارا — چنان آمد که لعل از سنگ خارا

عرابی چون جمال او چنان دید — بخون خویش حکم او روان دید

ز عشق روی او بی‌خویشتن شد — ز دردش پیرهن بر تن کفن شد

بزن گفتا که شو جفت حلالم — که مُردم، زنده گردان از وصالم

زنش گفتا مرا چون شوی باشد — چگونه شوی دیگر روی باشد

چو از حد درگذشت آن مهربانی — بخود خواند آخر آن زن را نهانی

زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو — نمی‌ترسی ز خشم دادگر تو

مرا از بهر حق تیمار بردی — کنون فرمان دیو خوار بُردی

چو خیری کردهٔ بزیان میاور — خلل در کعبهٔ ایمان میاور

که چون این را اجابت می‌نکردم — بسی دیدم بلا و سنگ خوردم

← Önceki 14 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı