☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (2/6)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کنون تو نیز می‌خوانی بدینم — نمی‌دانی که من چون پاک دینم

اگر پاره کنی صد باره شخصم — نیاید در تن پاکیزه نقصم

برو از بهر یک شهوة که رانی — مخر جان را عذاب جاودانی

ز صدق آن زن پاکیزه گوهر — گرفت آن مرد اعرابیش خواهر

پشیمان گشت ازان اندیشه کردن — که کار دیو بود آن پیشه کردن

غلامی داشت اعرابی سیاهی — درآمد آن سیه ناگه ز راهی

چو دید او روی زن دل را بدو داد — دل وجانش بسوخت و تن فرو داد

دلش را وصل آن زن آرزو خاست — ولیکن می‌نشد آن آرزو راست

بزن گفتا شبم من، تو چو ماهی — چرا با من بهم بودن نخواهی

زنش گفت این نگردد هرگزت راست — که از من خواجهٔ تو این بسی خواست

چو او وصلم نیافت آنگاه مِه روی — کجا یابی تو آخر ای سیه روی

غلامش گفت می‌گردانیم باز — ز من نرهی تو تا نرهانیم باز

وگر نه حیلتی سازم به مردی — که حالی زین وثاق آواره گردی

زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست — که نندیشم اگر قسمم هلاکست

غلام از وی بغایت خشمگین شد — ز مهر او چنان بوده چنین شد

شبی برخاست از کینی که اوداشت — زن خواجه یکی طفل نکو داشت

بکُشت آن طفل را در گاهواره — پس آنگه برد آن خونین کتاره

بزیر بالش آن زن نهان کرد — که یعنی خون زن نامهربان کرد

سحرگه مادر آن کُشتهٔ زار — ز بهر شیردادن گشت بیدار

بدید آن طفل را بُرّیده سر باز — برآورد از دل پر درد آواز

فغانی و خروشی در جهان بست — دو گیسو را بریده بر میان بست

طلب کردند تاخود آن که کردست — چنین بیچاره را بیجان که کردست

ز زیر بالش زن آشکاره — برون آمد یکی خونین کتاره

همه گفتند زن کردست این کار — بکُشت این نابکار او را چنین زار

غلام و مادر طفل آن جوان را — نه چندان زد که بتوان گفت آن را

عرابی آمد و گفت ای زن آخر — چه بد کردم بجای تو من آخر

که کشتی کودکی مانند ماهی — نترسیدی ز خون بی‌گناهی

زنش گفت این که در عالم نشان داد — خدایت ای برادر عقل ازان داد

که تا عقل و خرد را کار بندی — که تا از عقل یابی بهره‌مندی

ببین از چشم عقل ای پاک دامن — تو چندینی نکوئی کرده با من

گرفته خواهر از بهر خدایم — بسی انعامها کرده بجایم

مکافات تو این باشد بیندیش — ازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش

عرابی چون خردمند جهان بود — بدان گفتار زن هم داستان بود

یقینش شد که آن زن بی گناهست — ولی آنجا مقامش نه ز راهست

بزن گفتا چو افتاد این چنین کار — ترا دیدن بدل کرهست ازین بار

زنم چون تهمت این بر تو افگند — ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند

بهر ساعت غم او تازه گردد — مصیبت نیز بی‌اندازه گردد

ترا بد گوید و نیکو ندارد — وگر من دارمت نیک او ندارد

ترا زینجا بباید رفت آزاد — نهان سیصد درم حالی بوی داد

که این را نفقه کن در راه برخویش — درم بستد زن و آورد ره پیش

چو لختی رفت آن غم دیده در راه — پدید آمد دهی از دور ناگاه

کنار راه داری دید بر پای — برو گرد آمده مردم زهر جای

جوانی را دلی پر خون جگرسوز — مگر بر دار می‌کردند آن روز

بپرسید آن زن از مردی که این کیست — مرا آگاه کن تا جُرم او چیست

بدو گفتند ده خاص امیریست — که در بیداد کردن بی نظیریست

درین ده عادت آنست ای ممیّز — که هر کو از خراجی گشت عاجز

کند بردارش این ظالم نگونسار — کنون خواهد کشیدش بر سر دار

زن او را گفت خود چندش خراجست — که این ساعت بدانش احتیاجست

بدو گفتند کین هر ساله پیداست — خراج او بود سیصد درم راست

بدل می‌گفت زن چون مهربانی — که او را باز خر اکنون بجانی

چو تو جستی بجان از سنگ وز دار — بجان از دار شو او را خریدار

بدیشان گفت اگر من بدهم این مال — فروشندش بمن، گفتند در حال

بایشان داد آن سیصد درم زود — که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود

درم چون داد زن حالی روان شد — چو تیری از پی او آن جوان شد

چو روی زن بدید از دور، جانش — بلب آمد بگردون شد فغانش

سراسیمه شد و فریاد می‌کرد — که از دارم چرا آزاد می‌کرد

که گر جان دادمی بر دارناگاه — نبودی هرگزم چون عشق این ماه

بسی با زن بگفت و سود کی داشت — که زن آتش نبود آن دود کی داشت

بسی با زن برفت و کرد زاری — نیاوردش ازان جز شرمساری

زنش گفتا مراعات من اینست — من این کردم مکافات من اینست

← Önceki 15 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı