الهی نامه › بخش اول › (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود (2/6)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کنون تو نیز میخوانی بدینم — نمیدانی که من چون پاک دینم
اگر پاره کنی صد باره شخصم — نیاید در تن پاکیزه نقصم
برو از بهر یک شهوة که رانی — مخر جان را عذاب جاودانی
ز صدق آن زن پاکیزه گوهر — گرفت آن مرد اعرابیش خواهر
پشیمان گشت ازان اندیشه کردن — که کار دیو بود آن پیشه کردن
غلامی داشت اعرابی سیاهی — درآمد آن سیه ناگه ز راهی
چو دید او روی زن دل را بدو داد — دل وجانش بسوخت و تن فرو داد
دلش را وصل آن زن آرزو خاست — ولیکن مینشد آن آرزو راست
بزن گفتا شبم من، تو چو ماهی — چرا با من بهم بودن نخواهی
زنش گفت این نگردد هرگزت راست — که از من خواجهٔ تو این بسی خواست
چو او وصلم نیافت آنگاه مِه روی — کجا یابی تو آخر ای سیه روی
غلامش گفت میگردانیم باز — ز من نرهی تو تا نرهانیم باز
وگر نه حیلتی سازم به مردی — که حالی زین وثاق آواره گردی
زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست — که نندیشم اگر قسمم هلاکست
غلام از وی بغایت خشمگین شد — ز مهر او چنان بوده چنین شد
شبی برخاست از کینی که اوداشت — زن خواجه یکی طفل نکو داشت
بکُشت آن طفل را در گاهواره — پس آنگه برد آن خونین کتاره
بزیر بالش آن زن نهان کرد — که یعنی خون زن نامهربان کرد
سحرگه مادر آن کُشتهٔ زار — ز بهر شیردادن گشت بیدار
بدید آن طفل را بُرّیده سر باز — برآورد از دل پر درد آواز
فغانی و خروشی در جهان بست — دو گیسو را بریده بر میان بست
طلب کردند تاخود آن که کردست — چنین بیچاره را بیجان که کردست
ز زیر بالش زن آشکاره — برون آمد یکی خونین کتاره
همه گفتند زن کردست این کار — بکُشت این نابکار او را چنین زار
غلام و مادر طفل آن جوان را — نه چندان زد که بتوان گفت آن را
عرابی آمد و گفت ای زن آخر — چه بد کردم بجای تو من آخر
که کشتی کودکی مانند ماهی — نترسیدی ز خون بیگناهی
زنش گفت این که در عالم نشان داد — خدایت ای برادر عقل ازان داد
که تا عقل و خرد را کار بندی — که تا از عقل یابی بهرهمندی
ببین از چشم عقل ای پاک دامن — تو چندینی نکوئی کرده با من
گرفته خواهر از بهر خدایم — بسی انعامها کرده بجایم
مکافات تو این باشد بیندیش — ازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش
عرابی چون خردمند جهان بود — بدان گفتار زن هم داستان بود
یقینش شد که آن زن بی گناهست — ولی آنجا مقامش نه ز راهست
بزن گفتا چو افتاد این چنین کار — ترا دیدن بدل کرهست ازین بار
زنم چون تهمت این بر تو افگند — ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند
بهر ساعت غم او تازه گردد — مصیبت نیز بیاندازه گردد
ترا بد گوید و نیکو ندارد — وگر من دارمت نیک او ندارد
ترا زینجا بباید رفت آزاد — نهان سیصد درم حالی بوی داد
که این را نفقه کن در راه برخویش — درم بستد زن و آورد ره پیش
چو لختی رفت آن غم دیده در راه — پدید آمد دهی از دور ناگاه
کنار راه داری دید بر پای — برو گرد آمده مردم زهر جای
جوانی را دلی پر خون جگرسوز — مگر بر دار میکردند آن روز
بپرسید آن زن از مردی که این کیست — مرا آگاه کن تا جُرم او چیست
بدو گفتند ده خاص امیریست — که در بیداد کردن بی نظیریست
درین ده عادت آنست ای ممیّز — که هر کو از خراجی گشت عاجز
کند بردارش این ظالم نگونسار — کنون خواهد کشیدش بر سر دار
زن او را گفت خود چندش خراجست — که این ساعت بدانش احتیاجست
بدو گفتند کین هر ساله پیداست — خراج او بود سیصد درم راست
بدل میگفت زن چون مهربانی — که او را باز خر اکنون بجانی
چو تو جستی بجان از سنگ وز دار — بجان از دار شو او را خریدار
بدیشان گفت اگر من بدهم این مال — فروشندش بمن، گفتند در حال
بایشان داد آن سیصد درم زود — که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود
درم چون داد زن حالی روان شد — چو تیری از پی او آن جوان شد
چو روی زن بدید از دور، جانش — بلب آمد بگردون شد فغانش
سراسیمه شد و فریاد میکرد — که از دارم چرا آزاد میکرد
که گر جان دادمی بر دارناگاه — نبودی هرگزم چون عشق این ماه
بسی با زن بگفت و سود کی داشت — که زن آتش نبود آن دود کی داشت
بسی با زن برفت و کرد زاری — نیاوردش ازان جز شرمساری
زنش گفتا مراعات من اینست — من این کردم مکافات من اینست