الهی نامه › بخش یازدهم › (۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بزرگی بود از اصحاب توحید — که شد در بادیه عمری بتجرید
نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت — نه آب و زادِ ره با خویشتن داشت
بآخر در ره آمد چون غریبان — نهاده پارهٔ نان در گریبان
گهی بوئیدی آن نان گه گرفتی — گهی چون عاجزان لختی بخفتی
یکی گفتش که چون بودت چنین زیست — چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست
ببوی پارهٔ نان هر زمان تو — چنین چون گشتی آخر آنچنان تو
چنین گفت او کزان شیوه بدردم — کفارت میکنم آنرا که کردم
که چون تجریدِ من پندار بودست — غرور و غفلتم بسیار بودست
ز من آن جمله دعوی بود دعوی — کنون چون ذرّهٔ در تافت معنی
مرا داد از غرور خویش توبه — کنون هر ساعت افزون بیش توبه
برون حق بچیزی زنده بودن — کجا باشد دلیل بنده بودن
به چیزی دونِ حق گر زنده باشی — بقطع آن چیز را تو بنده باشی
بموئی گر ترا پیوند باشد — هنوزت قدرِ موئی بند باشد
تو میباید که کُل برخیزی از پیش — بهر دم می در افزائی تو در خویش
چو میدانی که ناکامست مرگت — چرا نبوَد بمرگ خویش برگت
نهٔ سر سبزتر از برگ، برخیز — بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز
بدین دَر گر بخواهی اوفتادن — سرافرازیت ازین خواهد گشادن
بدین دَر گر بیفتی چون خرابی — چنان خیزی که گردی آفتابی