الهی نامه › بخش یازدهم › (۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی تابوت میبردند بر دست — بدید از دور آن دیوانهٔ مست
یکی را گفت این مرده که بودهست — که ناگه شیرِ مرگش در ربودهست
بدو گفتند ای مجنون پُر شور — جوانی بود کُشتیگیرِ پُر زور
بدیشان گفت دیوانه که برنا — اگرچه بود در کُشتی توانا
ولیکن میندانست آن جگرسوز — که ناگه با که در کُشتی شد امروز
حریفی بس تواناش اوفتادهست — به قوّت بی محاباش اوفتادهست
چنان در خاکش افکندهست و در خون — که دیگر برنخواهد خاست اکنون
ولی الحمدلله میتوان کرد — که جائی میتوان دید این جوانمرد
چو چاره نیسب ز افتادن کسی را — بدین دریا درافتادن بسی را
تو گر اینجا دراُفتی جان نداری — چو در برخاستن ایمان نداری
خوش آمد عالمت افراختی بال — فرو بردی بدین مردار چنگال
تو این ده نه گرفتی نه خریدی — همان انگار کین ده را ندیدی
نیاید هیچ عاقل در جهانی — که بر مردم سر آید در زمانی
چرا جانت به عالم باز بستهست — که این عالم بیک دم باز بستهست
جهان آنست گر تو مردِ آنی — شوی آنجا که هستی آن جهانی