الهی نامه › بخش یازدهم › (۱۲) حکایت دیوانه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی دیوانهٔ بی پا و سر بود — که هر روزش زهر روزی بتر بود
دلش بگرفته بود از خلق وز خویش — نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش
زبان بگشاد کای دانندهٔ راز — چو نیست این آفرینش را سری باز
ترا تا کی ز بُردن و آوریدن — دلت نگرفت یا رب ز آفریدن
مرا گوئی چو رفتی زین جهان تو — نشانی باز ده ما را بجان تو
چو جانم بیجهان ماند از جهان باز — کسی جوید نشان از بینشان باز
نمیدانم که درمانم چه چیزست — دل من چیست یا جانم چه چیزست
ندارد چاره این بیچارهٔ خویش — زناهمواری هموارهٔ خویش
فرو رفتم بهر کوئی وسوئی — ولی برنامدم از هیچ روئی
بسی گرد جهان برگشتهام من — برای این چنین سرگشتهام من
ز بستان الستم باز کندند — نگونسارم بدین زندان فکندند
ازان سر گشته و گم کرده راهم — که یک دم برکنار دایه خواهم
از آنجا کامدم بیخویش و بیکس — اگر آنجا رسم این دولتم بس
اگر آنجا رسم ورنه درین سوز — بسر میگردم از حیرت شب و روز
دلم پُر درد و جانم پُر دریغست — که روزم تیره ماهم زیرِ میغست
اگر پایم درین منزل بماند — دلم ناچیز گردد گِل بماند
ز کوری پشت بر اسرار کردیم — بغفلت خرقه را زنّار کردیم
خرد دادیم و خر طبعی خریدیم — ادب دادیم و گستاخی گزیدیم
اگر دل هم درین سودا بماند — تکاپوئی بدست ما بماند
چه سود از عمر چون سودی ندیدیم — وگر دیدیم به بودی ندیدیم
دلا چندم کُشی چندم گدازی — که نه سر می نهی نه می فرازی
چو دردت هست، مردی مرد بنشین — بمردی بر سر این درد بنشین
چو از دردی تو هردم سرنگون تر — مرا تا چند گردانی بخون در
چو شمعم هر زمان بر سر نهی گاز — بدستی دیگرم جلوه دهی باز
اگر از پای افتم گوئیم خیز — وگر در تگ دَوَم گوئی مشو تیز
اگر نزدیک وگر از دور باشم — همی تا من منم مهجور باشم
ندارم از ده و مه دِه نشانی — رهائی دِه مرا زین دِه زمانی
چو بو ایّوب خود را خانهٔ ساز — چو خانه ساختی در نِه بهم باز
که تا ناگاه مهد مصطفائی — شود هم خانهٔ چون تو گدائی
اگر تو کافری ایمانت بخشد — وگر درماندهٔ درمانت بخشد
ترا چون پیر رهبر دستگیرست — مریدی کن که اصل مرد پیرست
چو از حق پیر مرشد مطلق آمد — بعینه کار او کار حق آمد