الهی نامه › بخش دوازدهم › (۱) حکایت کیخسرو و جام جم
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نشسته بود کیخسرو چو جمشید — نهاده جامِ جم در پیشِ خورشید
نگه میکرد سرّ هفت کشور — وز آنجا شد به سَیر هفت اختر
نماند از نیک و بد چیزی نهانش — که نه در جام جم میشد عیانش
طلب بودش که جامِ جم ببیند — همه عالم دمی درهم ببیند
اگرچه جملهٔ عالم همیدید — ولی در جام جام جم نمیدید
بسی زیر و زبر آمد در آن راز — حجابی مینشد از پیشِ او باز
بهآخر گشت نقشی آشکارا — که در ما کی توانی دید ما را؟
چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک — که بیند نقشِ ما در عالم خاک؟
چو فانی گشت از ما جسم و جان هم — ز ما نه نام ماند و نه نشان هم
تو باشی هرچه بینی ما نباشیم — که ما هرگز دگر پیدا نباشیم
چو نقش ما به بینقشی بَدَل شد — چه جویی نقش ما؟ چون با ازل شد
همه چیزی بهما زان میتوان دید — که ممکن نیست ما را در میان دید
وجود ما اگر یک ذرّه بودی — هنوز آن ذرّه در خود غرّه بودی
نبیند کس ز ما یک ذرّه جاوید — که از ذرّه نگردد ذرّه خورشید
اگر از خویش میجویی خبر تو — بمیر از خود مکن در خود نظر تو
اگرچه لعبتان دیده خردند — ولی از خویشتن پیش از تو مردند
ازان یک ذرّه روی خود ندیدند — که تا بودند مرگ خود گُزیدند
ازان پیوسته خویش از عز نبینند — که خود را مردگان هرگز نبینند
اگر در مرگ خواهی زندگانی — گمان زندگانی مرگ دانی
اگر خواهی تو نقش جاودان یافت — چنان نقشی به بینقشی توان یافت
کنون گر همچو ما خواهی چو ما شو — بهترک خود بگو از خود فنا شو
حصاری از فنا باید درین کوی — وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی
چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت — ز ملک خویش دست خود تهی یافت
یقینش شد که ملکش جز فنا نیست — که در دنیا بقا را هم بقا نیست
چو صحرای خودی را سدِّ خود دید — قبای بیخودی بر قدِّ خود دید
چو مردان ترک مُلکِ کمبقا گفت — شهادت گفت و بر دست فنا خفت
مگر لهراسپ آنجا بود خواندش — بجای خویش در ملکت نشاندش
بهغاری رفت و بُرد آن جام با خویش — بهزیر برف شد دیگر میندیش
کسی کاو غرق شد از وی اثر نیست — وزو ساحلنشینان را خبر نیست
تو هم در عین گردابی بمانده — نمیدانی که در خوابی بمانده
که تو با ما یخی بر آفتابی — و یا کف گِلی بر روی آبی
چو بی کشتی تو در دریا نشستی — بگوید با تو دریا آنچه هستی