الهی نامه › بخش دوازدهم › (۲) حکایت سنگ و کلوخ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر سنگ و کلوخی بود در راه — بدریائی در افتادند ناگاه
بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم — کنون با قعر گویم سرگذشتم
ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد — ندانم تا کجا رفت و کجا شد
کلوخ بی زبان آواز برداشت — شنود آوازِ او هر کو خبر داشت
که از من در دو عالم من نماندست — وجودم یک سر سوزن نماندست
ز من نه جان و نه تن میتوان دید — همه دریاست، روشن میتوان دید
اگر همرنگ دریا گردی امروز — شوی در وی تو هم دُرّ شب افروز
ولیکن تا تو خواهی بود خود را — نخواهی یافت جان را و خرد را