الهی نامه › بخش سیزدهم › (۱۹) حکایت مرد مجنون و رعنایان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بره دربود مجنونی نشسته — که میرفتند قومی یک دو رسته
مگر آن قوم دنیاوار بودند — که غرق جامه و دستار بودند
ز رعنائی و کبر و نخوت و جاه — چو کبکان میخرامیدند در راه
چو آن دیوانهٔ بی خان و بی مان — بدید آن خیلِ خود بین را خرامان
کشید از ننگ سر در جیب آنگاه — که تا زان غافلان خالی شد آن راه
چو بگذشتند سر بر کرد از جیب — یکی پرسید ازو کای مردِ بی عیب
چرا چون روی رعنایان بدیدی — شدی آشفته و سر درکشیدی
چنین گفت او که سر را درکشیدم — ز بس باد بروت اینجا که دیدم
که ترسیدم که برباید مرا باد — چو بگذشتند سر بر کردم آزاد
ولی چون گندِ رعنایان شنیدم — شدم بی طاقت و سر درکشیدم
چو هفت اعضات رعنائی گرفتست — جهانی از تو رسوائی گرفتست
کسانی کین صفت از خویش بردند — بدنیا کار عقبی پیش بردند