الهی نامه › بخش سیزدهم › (۱۸) حکایت بهلول
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی میرفت در بغداد بر رخش — تو گفتی بود در دعوی جهان بخش
پس و پیشش بسی سرهنگ میشد — بمردم بر ازو ره تنگ میشد
ز هر سوئی خروش طَرِّقوا بود — که بردابرِدِ او از چارسو بود
مگر بهلول مشتی خاک برداشت — بشد وان خفیهاش پیش نظر داشت
که چندین کبر از خاکی روا نیست — که گر فرعون شد خواجه خدا نیست
بدین ترتیب رَو تا اهلِ بازار — همه بنهاده دام از بهرِ مردار
چو مطلوب کسی مردار باشد — کجا با سرِّ قدسش کار باشد