☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۱) سکندر و وفات او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

سکندر در کتابی دید یک روز — که هست آب حیات آبی دلفروز

کسی کز وی خورد خورشید گردد — بقای عمرِ او جاوید گردد

دگر طبلیست با او سرمه دانی — که هر دو هست با او خرده دانی

شنیدم من ز استاد مدرّس — که بود آن سرمه وان طبل آنِ هرمس

اگر قولنجِ کس سخت اوفتادی — بر آن طبل ار زدی دستی گشادی

کسی کز سرمه میلی درکشیدی — ز ماهی تا بساق عرش دیدی

سکندر را بغایت آرزو خاست — که او را گردد این سه آرزو راست

جهان می‌گشت با خیلی گروهی — که تا روزی رسید آخر بکوهی

نشانی داشت آنجا کوه بشکافت — پس از ده روز و ده شب خانهٔ یافت

درش بگشاد و طاقی درمیان بود — در او آن طبل بود و سرمه دان بود

کشید آن سرمه وچشمش چنان شد — که عرش و فرش در حالش عیان شد

امیری بود پیشش ایستاده — مگر زد دست بر طبل نهاده

رها شد زو مگر بادی بآواز — بدرّید آن ز خجلت از سر ناز

سکندر گرچه خامُش کرد اما — دریده گشت آن طبل معمّا

شد القصّه برای آبِ حیوان — بهندستان و تاریکی چو کیوان

چرا با تو کنم این قصّه تکرار — که این قصّه شنیدستی تو صد بار

چو شد عاجز در آن تاریکی راه — بمانده هم سپه حیران و هم شاه

پدید آمد قوی یکپاره یاقوت — که در وی خیره شد آن مردِ مبهوت

هزاران مور را می‌دید هر سوی — که می‌رفتند هر یک از دگر سوی

چنان پنداشت کان یاقوت پاره — برای عجز اوشد آشکاره

خطاب آمد که این شمع فروزان — برای خیلِ مورانست سوزان

که تا بر نورِ آن موران گمراه — شوند از جایگاه خویش آگاه

مگر نومید گشت آنجا سکندر — که چون شد بهرِ موری سنگ گوهر

ز تاریکی برون آمد جگر خون — دلش را هر نفس حالی دگرگون

بجای منزلی دو منزل آمد — که تا آخر بخاک بابل آمد

نوشته داشت اسکندر که آنگاه — که وقت مرگ برگیرندش از راه

بود از جوشنش بالین نهاده — ز آهن بستری زیرش فتاده

بود از زمردان دیوارِ خانه — ز زرّ سرخ آن را آسمانه

ببابل آمدش قولنج پیدا — ز درد آن فرود آمد به صحرا

نیامد صبرِ چندانی براهش — که کس بر پای کردی بارگاهش

یکی زیبا زره زیرش گشادند — سرش ز اندوه بر زانو نهادند

در استادند خلقی گردِ او در — سپر بستند بر هم جمله از زر

سکندر خویشتن را چون چنان دید — در آن قولنج مرگ خود عیان دید

بسی بگریست امّا سود کَی داشت — که مرگ بی محابا را ز پی داشت

ز شاگردانِ افلاطون حکیمی — که ذوالقرنین را بودی ندیمی

نشست و گفت مر شاه جهان را — که آن طبلی که هرمس ساخت آن را

چو تو در دستِ نااهلان نهادی — بدست این چنین علّت فتادی

اگر آن را بکس ننمودئی تو — بدین غم مبتلا کی بودئی تو

بدان طالع که کرد آن طبل حاضر — کجا آن وقت گردد نیز ظاهر

چو قدر آن قدر نشناختی تو — ز چشم خویش دور انداختی تو

اگر آن همچو جان بودی عزیزت — رسیدی شربتی زان چشمه نیزت

ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش — که به از آبِ حیوان گر کنی نوش

چنین ملکی و چندینی سیاست — همه موقوف بادیست از نجاست

چنین ملکی که کردی تو درو زیست — ببین تا این زمان بنیاد بر چیست

چنین ملکی چرا بنیاد باشد — که گر باشد وگرنه باد باشد

مخور زین غم مرو از دست بیرون — که بادی میرود از پست بیرون

در آن آبِ حیوان را که جُستی — اگرچه این زمان زو دست شُستی

تفکّر کن مده خود را بسی پیچ — که آن علم رزینست و دگر هیچ

اگر آن علم بنماید بصورت — بوَد آن آبِ حیوان بی کدورت

ترا این علم حق دادست بسیار — چو دانستی بمیر آزاد و هشیار

چو بشنید این سخن از اوستاد او — دلش خون شد بشادی جان بداد او

مخور غم ای پسر تو نیز بسیار — که هست آن آب علم و کشفِ اسرار

اگر بر جان تو تابنده گردد — دلت کَوَنین را بیننده گردد

اگر تو راهِ علم و عین دانی — ترا آنست آب زندگانی

اگر تو راه دان آن نباشی — در آن بینش به جز شیطان نباشی

کرامات تو شیطانی نماید — همه نور تو ظلمانی نماید

← Önceki 192 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı