☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۲) حکایت نمرود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی کَشتی شکست و هفتصد تن — درآب افتاد و باقی ماند یک زن

زنی برتختهٔ آنجا مگر ماند — بزاد القصّه وز وی یک پسر ماند

چو بنهاد آن زن آشفته دل بار — فرو افتاد در دریا نگونسار

بر آن تخته بماند آن کودک خرد — پیاپی موجش از هر سو همی برد

خطاب آمد بباد و موج و ماهی — که این طفلیست در حفظ الهی

نگه دارید تا نرسد بلائیش — که می‌باید رسانیدن بجائیش

همه روحانیان گفتند الهی — چه شخصست این میان موج و ماهی

خطاب آمد کزین شوریده ایّام — چو وقت آید شوید آگه بهنگام

چو آخر بر کنار بحر افتاد — بکفّ آورد صیّادیش استاد

به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز — بخون دل بپروردش باعزاز

چو بالا برکشید و راه دان شد — مگر یک روز در راهی روان شد

بره در سرمه دانی یافت یاقوت — که در خاصیّتش شد عقل مبهوت

چو میلی برکشید از سرمهٔ پاک — بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک

چو میلی نیز در چشم دگر کرد — بگنج جملهٔ عالم نظر کرد

هزاران گنج زیر خاک می‌دید — ز مه تا پشتِ ماهی پاک می‌دید

ملایک جمله می‌گفتند کای پاک — چه بنده‌ست این چنین شایسته ادراک

چنین آمد ز غیب الغیب آواز — که نمرودست این شخص سرافراز

زند لاف خدائی و بصد رنگ — برون آید بکین ما بصد جنگ

ببین تا چون بپروردش درین راه — چگونه خوار باز افکند ناگاه

کسی را در دو عالم هر که خواهی — وقوفی نیست بر سرّ الهی

بعلّت چیست خود مشغول بودن — نخواهد بود جز معلول بودن

وگر در چار طبعی هیچ شک نیست — که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست

بدین دریا درآ و سرنگون آ — هم از طبع و هم از علّت برون آ

نه ازچرخ برین برتر رود روز — که او هم سرنگون آمد شب و روز

همه کار جهان از ذرّه تا شمس — چه می‌پرسی کأَن لَم تَغنَ بالاَمس

شکست آوردِ گردون از مجرّه — سبک نکند که گردی ذرّه ذرّه

جهان را رخش گردونست در زین — که خورشیدست بر وی زینِ زرّین

چو عالم را فنا نزدیک گردد — چو شب خورشیدِ او تاریک گردد

نهند آن زینِ او دانی چگونه — برین مرکب ز مغرب باژگونه

ازان بر عکس گردانند خورشید — که این زین می‌نگردانند جاوید

برآر از جانِ پر خون آهِ دلسوز — که نه از شب خبرداری نه از روز

شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت — که روز روشنی هرگز نبودت

اگرخواهی که باشی روز و شب شاد — مکن تاتو توئی زین روز و شب یاد

ولی تا تو توئی در خویش مانده — نخواهی بود جز دل ریش مانده

تو می‌باید که بیخود گردی از شور — شوی پاک از خود و از کارِ خود کور

که تا تو خویش را بر کار بینی — اگردر خرقهٔ زنّار بینی

← Önceki 193 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı