☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش چهاردهم › (۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جوانی بود سرگردان همیشه — نمک بفروختن بودیش پیشه

بگرد شهر می‌کردی تگ و تاز — بهر کوچه فرو می‌دادی آواز

ایاز دلستان را دید یک روز — بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز

جهان در عشق وی بر وی سیه شد — ولیکن بود روشن کان ز مه شد

جهان از مه سیه چون گردد آخر — که تا دل زو بصد خون گردد آخر؟

شبانروزی دلی پر خون چو مستی — همه بر درگه سلطان نشستی

میان خاکِ راه افتاده بودی — نمک در پیشِ خود بنهاده بودی

نبودی بی نمک در عشقِ آن ماه — ازان افتاده شور افتاد در راه

گهی آواز دردادی بخواری — گهی کردی چو آتش بیقراری

ایاز سیم بر چون بر گذشتی — ز اشکش آبِ او از سرگذشتی

بیفتادی و عقل از وی برفتی — ز مدهوشیش جان از تن نهفتی

ز سوز عشق آن مبهوت گمراه — مگر محمود را کردند آگاه

زمانی سر به پیش افکند محمود — گهی نالید و گه می‌سوخت چون عود

بدل با خویش گفت این حدِّ او نیست — که عشق و مال با شرکت نکو نیست

بخواند القصّه او را پادشا زود — نمک بر سر درآمد آن گدا زود

زبان بگشاد محمود و بدو گفت — که بپذیر ای گدا از من نکو گفت

بترک عشقِ این بت روی من گوی — و یا نه ترکِ جان خویشتن گوی

جوابش داد عاشق گفت ای شاه — تو بر تختی و من استاده بر راه

ایازت را تو داری جاودانه — مرا زو نیست حاصل جز فسانه

میان عزّ و ناز و پادشاهی — نشسته پیشِ تست آن را که خواهی

چوآن بت را تو داری من چه جویم — چو او با تست من ترک که گویم

مرا عشقست از وی جاودانه — که دایم می‌زند در جان زبانه

دمی گر عشقِ او بیشم نگردد — بجز قربان شدن کیشم نگردد

چو بکشد عشقِ او روزیم صد راه — نترسم هم اگر می‌بکشدم شاه

که عاشق هیچ برجانی نلرزد — که در چشمش جوَی جانی نیرزد

شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ — تو با من کی توانی بود هم سنگ

تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت — بچه سرمایه خواهی عشقِ او باخت

گدا گفتش که این سرمایه پیوست — ترا یک ذرّه نیست امّا مرا هست

تو چون پر آلتی از نوعِ شاهی — ولیکن بی نمک چندان که خواهی

چو من دارم نمک تا چند بازی — ز عشق بی نمک چندین چه نازی

تو مال و ملک و زرّ و زور داری — نمک باید چو من گر شور داری

شهش گفتا که حجّت گوی عاشق — ترا دیدم نهٔ در عشق لایق

گدا گفتش اگر من حجّت آرم — وگر عاشق شوم باکی ندارم

تو از ملکت همی بر سر نیائی — نپردازی بعشق از پادشائی

من از عشق ایاز تو زمانی — نپردازم به سودای جهانی

من از وی می‌نپردازم بدو کَون — تو با وی می‌نپردازی ز صد لون

کنون تو عشقِ خویش و عشقِ من بین — تفاوت زین گدا و خویشتن بین

شهش گفت ای گدای زینهاری — کدامین جای او را دوست داری

چنین گفت او که من زهره ندارم — که عشق آن صنم در خاطر آرم

ندارم جای آن هرگز چه سازم — که با یک جای آن بت عشق بازم

که گر یک موی او بینم زمانی — شود هر موی من آتش فشانی

ندارم طاقت یک جای او من — چه گردم گردِ سر تا پای او من

شهش گفتا که از سر تا بپایش — چو عاشق نیستی بر هیچ جایش

ز عشق او چرا پس بیقراری — بگو تا از کجاست این دوستداری

چنین گفت او که جانم پر خروشش — تو می‌دانی که چیست از دُرِّ گوشش

چو آمد حلقهٔ گوشش پدیدار — بجانم حلقهٔ گوشش خریدار

هوای عشقِ آن بت را نَیَم کس — که عشق دُرِّ گوشِ او مرا بس

شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت — ز بحر جسم یا از بحرِ جان یافت؟

گدا گفتش چنین دُرّ ای جهاندار — ز بحر عشق او آمد پدیدار

چو بحر عشق را غوّاص گردی — بخلوت آن گهر را خاص گردی

شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد — چگونه عزم غوّاصی توان کرد

گداگفتش که تو با پیل و لشکر — ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور

درین دریا ندانی بود غوّاص — که این را مفردی باید باخلاص

دو عالم را برافکنده بیک بار — فرو رفته بدین دریا نگونسار

نفس بگرفته دست از جان بشسته — گهر در قعرِ دریا باز جسته

تو بگشاده همه عالم پر و بال — نیابی بوی آن دُر در همه حال

شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت — چنین دُرّی که گفتی رایگان یافت

ببین اینک که در گوش ایازست — که آن حلقه بگوش حق شناسست

مرا بی آنکه باید شد نگونسار — چنین دُرّی بدست آمد بیکبار

تو جان می‌کَن که این دُر خاصهٔ ماست — مرا دُرّ و ترا گردابِ دریاست

گدا گفتش که بِه زین کن تفکّر — تو هرگز کی بدست آوردهٔ دُر

که این دُر آنِ تو آنگاه بودی — که اندر گوشِ شاهنشاه بودی

چو در گوش تو نبوَد ای سرافراز — ترا با دُر چه کار، این دَر مکن باز

اگر شاه جهان بودی وفا کوش — شهستی نه غلامش حلقه در گوش

خوش اندر رفته عاشق تا بعیّوق — فکنده حلقه اندر گوشِ معشوق

اگر عاشق توئی چندین مزن جوش — تو می‌باید که باشی حلقه در گوش

چو تو در گوش آن حلقه نداری — مزن از عشق دم گر هوشیاری

ز خجلت شاه گوئی غرقِ خون شد — فرود آمد ز تخت و اندرون شد

گدا را با نمک از پیش راندند — ندانم تا سخن بر خویش خواندند

← Önceki 215 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı