الهی نامه › بخش چهاردهم › (۲۳) حکایت مجنون
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی پرسید از مجنون که چونی — که بس بیچارهٔ و بس زبونی
چنین گفت او که هستم من خری پیر — بدن سوراخ از بار گلوگیر
تنم گرچه نزار و ناتوانست — همه روزی همه بارش گرانست
وگر آسایشی را بعدِ صد غم — ز پشتش جامه برگیرند یک دم
هزاران خرمگس آید گزنده — همه در ریشِ او نیش اوفکنده
که گویم کاش این بیچاره هرگز — ندیدی از چنین آسایشی عز
اگر باشی تو کار افتادهٔ راه — چنین کارت بسی افتد باِکراه
چو کار افتادگی نبود بغایت — ترا بس خنده آید زین حکایت
چو مشغولی بناز و کامرانی — تو کار افتادگی را میندانی
کسی باید مرا افتاده در کار — بروزی ماتم خود کرده صد بار
بحق زنده شده وز خویش مرده — نه از پس ماندگان کز پیش مرده
تو تا عاشق نگردی نیک جانباز — نیابی سرِّ کار افتادگان باز
کسی کو در میان ناز ماندست — ز جان بازانِ عاشق باز ماندست