الهی نامه › بخش پانزدهم › جواب پدر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پدر گفتش چرا ملکت بکارست — که گر دستت دهد ناپایدارست
چنین ملکی چنان بِه، هم تو دانی، — که در باقی کنی چون هست فانی
وگر در ملک ظلمی کرده باشی — که تا یک گِرده روزی خورده باشی
جهان چون حسرت آبادیست جمله — کفی خاکست یا بادیست جمله
مشو غِرّه بملک باد و خاکی — بجانی کرده پیوند هلاکی
کرا آن زندگی با برگ باشد — که انجامش بزاری مرگ باشد
جهان پُر نوش داروی الهی — مکُش خود را بزهر پادشاهی
اگرچه روستم را دل بپژمرد — چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد
طلب کن ای پسر ملکی دگر را — که سر باید بُرید آنجا پسر را
جهان را پادشاهانی که بودند — که سر در گنبد گردنده سودند
بملک اندر نبودی پشتشان گرم — مگر بر پشتی آن پارهٔ چرم
همه در زیرِ چرم آرام کرده — درفش کاویانش نام کرده
ز ملکی چون نمیگیری کناره — که بر پایست از یک چرم پاره؟
چو شاهی از درفش لختِ چرمست — بغایت کفشگر زان پشت گرمست
مرا ملکی که اصلش چرم باشد — بدان گر فخر آرم شرم باشد
چو سِرّ کارها معلوم گردد — بسا آهن که در دم موم گردد
در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش — اگر کوهست گردد عِهنِ منفوش
چو ملک این جهانی بس جَهانست — چو نیکو بنگری ملک آن جهانست
زهی آدم که پیگ عشق دریافت — بیک گندم ز ملک خلد سر تافت
اگر خواهی که یابی ملکِ جاوید — ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید