الهی نامه › بخش پانزدهم › (۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر محمود میشد در شکاری — جداماند او ز لشکر برکناری
بنزدیکش یکی ده بود میدید — بجائی بر سر ده دود میدید
فرس میراند شه تا پیش آن زود — نشسته دید زالی پیشِ آن دود
بدو گفت آمدت مهمان خلیفه — چه آتش میکنی هان ای عفیفه
چنین دادش جواب آن زال آنگاه — که خود را مُلک میجوشم من ای شاه
شهش گفتا بگو ای پیرِ عاجز — که مُلکم میدهی؟ گفتا نه هرگز
که من مُلک از برای خویش جوشم — بمُلکت مُلکِ خود را کی فروشم
نَیَم ملک ترا هرگز خریدار — که مُلک من به از ملک تو صد بار
جهانی خصم دارد ملکت از پس — مرا بی آن همه غم مُلکِ خود بس
چو شه در مُلک پیر زال نگریست — بسی از ملک خود برخویش بگریست
بآخر یافت مشتی مُلک ازان زال — بدادش بدرهٔ و رفت در حال
چو جَوجَو در حساب آرند یکسر — ز مُلک زال ملکی نیست برتر
اگرچه روستم صاحب کمالیست — ولی در آرزوی ملکِ زالیست
طریقت چیست، عین راه دیدن — سبکباری کم آزاری گزیدن
بمشتی مُلک پُر کردن شکم را — جَوی انگاشتن ملک و حشم را
چو ملک بی زوالی نیست امروز — چه جوئی چون کمالی نیست امروز
درین عالم کمال امکان ندارد — که گرماهست جز نقصان ندارد
در اول میفزاید تا دو هفته — دو هفته نیز میگردد نهفته
تو اکنون زین مثال آگاه گردی — که دایم ناقصی گر ماه گردی
ندارد هیچ اینجا پایداری — پس اینجا خواه عزّت خواه خواری
چو ملک این جهان ناپایدارست — ترا در بیقراری چون قرارست؟