☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش شانزدهم › (۱) حکایت پسر هارون الرشید (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زُبَیده را ز هارون یک پسر بود — که در خلوت ز عالم بیخبر بود

برون نگذاشتی مادر ز ایوانش — که زیر پرده می‌پرورد چون جانش

چو قوّت یافت عقل بی قیاسش — به جوش آمد دل حکمت شناسش

بمادر گفت عالم این سرایست — و یا بیرون این بسیار جایست؟

جز این جائی اگر هست آشکاره — بگو تا پیش گیرم من نظاره

دل مادر بسوخت الحق برو سخت — بدو گفت ای گرامی و نکوبخت

ز قصر این لحظه بیرونت فرستم — بصحرا و بهامونت فرستم

برای او خری مصری بیاراست — غلامی و دو خادم کرد درخواست

برون بُردند تنها آن پسر را — که تا بگشاد بر عالم نظر را

ندیده بود عالم آن یگانه — تعجّب کرد از رسم زمانه

قضا را دید تابوتی که در راه — گروهی خلق می‌بردند ناگاه

همه در گریه و زاری بمانده — ز گریه در جگرخواری بمانده

پسر پرسید آن ساعت زخادم — که مردن بر همه خلقست لازم؟

جوابش داد کان جسمی که جان یافت — ز دست مرگ نتواند امان یافت

نباشد مرگ را عامی و خاصی — کزو ممکن نشد کس را خلاصی

پسر گفتا چنین کاریم در پیش — چرا جانم نترسد سخت بر خویش

چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم — بباید کرد زود این حال معلوم

چو شیر مرگ را بر وی کمین بود — تماشا کردن کودک چنین بود

شبانگاهی چو پیش مادر آمد — نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد

همه شب می‌نخفت از هیبت مرگ — شکسته شاخ می‌لرزید چون برگ

بوقت صبحدم بگریخت از شهر — بترک لطف گفت از هیبت قهر

طلب می‌کرد هارون هر زمانش — نمی‌یافت از کسی نام و نشانش

چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود — که وقتی در سرایم کارِ گِل بود

ز خانه چون برون رفتم ببازار — یکی مزدور را گشتم طلبکار

جوانی را نحیف و زرد دیدم — ز سر تا پاش عین درد دیدم

نهاده تیشه و زنبیل در پیش — شده واله نه با خویش و نه بی‌خویش

بدو گفتم توانی کار گِل کرد؟ — توانم گفت امّا نه بدِل کرد

بدو گفتم مرا شاید تو برخیز — چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز

که من شنبه کنم کار و دگر نه — مرا خواهی همین روز و اگر نه

چو روز شنبهش بودی سر کار — به «سبتی» زین سبب شد نام بردار

ببردم آخر او را سوی خانه — دو مَرده کارِ من کرد آن یگانه

شدم در هفتهٔ دیگر به بازار — طلب کردم زهر سوئیش بسیار

مرا گفتند او دیوانه باشد — همیشه در فلان ویرانه باشد

شدم او را در آن ویرانه دیدم — ز خلق عالمش بیگانه دیدم

بزاری و نزاری اوفتاده — بدام مرگ و خواری اوفتاده

بدو گفتم که چون بیمار و زاری — ز من آید ترا تیمار دادی

بیا درخانهٔ ما آی امروز — که کس را می نه‌بینم بر تودلسوز

اجابت می‌نکرد، القصّه برخاست — برای من بجای آورد درخواست

چو آمد در وثاق من چنان شد — کزان سان ناتوان خود کی توان شد

جهانی درد مُجرَی گشت در وی — نشان مرگ پیدا گشت بر وی

مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست — برون می‌باید آمد با تو از پوست

بدو گفتم که هر حاجت که خواهی — بخواه ای محرم سرّ الهی

بمن گفت آن زمان کم جان برآید — ز قعر چاه این زندان برآید

رسن در گردنم بند و برویم — درافکن پس بکش بر چار سویم

بگو کین کار کار اهل دینست — جزای مَن عَصَی الجبار اینست

کسی کو عاصی جبّار باشد — چنین هم سرنگون هم خوار باشد

دوم کهنه گلیمی هست پاکم — کفن زین ساز و با این نه بخاکم

که با این طاعت بسیار کردم — مگر در خاک برخوردار کردم

سیُم این مصحفم بستان و بشناس — که بودست آن عبدالله عباس

که هارون این حمایل کرده بودی — ز چشم دیگران در پرده بودی

بر هارون بر این مصحف ببغداد — بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد

سلامت گفت و گفتا گوش میدار — که در غفلت نمیری همچو من زار

که من در غفلت و پندار مردم — ندیدم زندگی مردار مردم

بگوی مادرم را کز دعائی — فراموشم مکن در هیچ جائی

بگفت این و بکرد آهی و جان داد — عفاالله جز چنین جان چون توان داد

بدل گفتم که می‌باید رسن خواست — که حالی آن وصیّت راکنم راست

رسن در گردنش کردم بزاری — کشیدم روی بر خاکش بخواری

یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه — که ای از جهلِ محض افتاده از راه

نداری شرم تو از جهلِ بسیار — کنی با دوستان ما چنین کار؟

رسن در گردن شخصی میفگن — که چون چنبر نهادش چرخ گردن

← Önceki 232 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı