الهی نامه › بخش شانزدهم › (۱) حکایت پسر هارون الرشید (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چه میخواهی ازین غم کُشتهٔ راه — فَلَا تَحزَن فَاِنّا قَد غَفَرنَاه
چو بشنیدم من آن آوازِ عالی — ز هیبت شد دو دستم سُست حالی
بدل گفتم که ای غافل بپرهیز — چه جای این رسن بازیست، برخیز
شدم یارانِ خود را پیش خواندم — سخن از حالِ آن درویش راندم
همه جمع آمدند و با دلی پاک — گلیمش را کفن کردند در خاک
چو فارغ گشتم از کار جوان من — گرفتم مصحف و گشتم روان من
ستادم بر در هارون سحرگاه — که تا هارون پدیدار آمد از راه
نمودم مصحف و بستد ز من شاد — مرا گفتا چه کس این مصحفت داد
بدو گفتم یکی مزدورکاری — جوانی لاغری زردی نزاری
چو گفتم ای عجب مزدورکارش — پدید آمد دو چشم سیل بارش
بسی بگریست تا شد هوش از وی — چو بنشست اندکی آن جوش از وی
مرا گفتا کجاست آن سروِ آزاد — بدو گفتم که سلطان را بقا باد
چو این بشنید بخروشید بسیار — برفت از هوش آن داننده هشیار
نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد — که آن هرگز کسی را خود بوَد یاد
بگردون میرسید آوازِ آهش — نگه میداشت از هر سو سپاهش
پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد — چه گفت از من ترا و چه نشان داد
بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت — که باید با امیرالمؤمنین گفت
کزین شاهی مشو زنهار مغرور — سخن بشنو ازین درویش مزدور
در آن کن جهد کز من پند گیری — میان ملک مرداری نمیری
که گر مردار میری ای یگانه — چو مرداری بمانی جاودانه
بدنیا مبتلا تا چند باشی؟ — پی دین گیر تا خرسند باشی
که دنیا پردهٔ جان تو باشد — ولی دین شمع ایمان تو باشد
اگرملک همه عالم بگیری — همه بر تو نشنید چون بمیری
تو مردی نازکی پرورده در ناز — ز حمّالی خلقی خوی کن باز
کنون من گفتم و رفتم تو مپسند — که ننیوشی چنین وقتی چنین پند
ز سر در درد هارون تازهتر شد — ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد
بآخر با وثاقش برد با خویش — که تا بنشست پیش پرده درویش
زُبَیده در پس آن پرده آمد — که تا پیشش حکایت کرده آمد
چنین گفت او که چون آنجا رسیدم — که در خاکش فکندم میکشیدم
برآمد از پس پرده خروشی — چو دریا زان زنان برخاست جوشی
زُبَیده گفت ای فریادم از تو — خدا بستاند آخر دادم از تو
جگرگوشهٔ مرا در مستمندی — نترسیدی که بر روی او فکندی؟
خلیفه زاده را نشناختی تو — رسن در گردنش انداختی تو
دریغا ای غریب و ای جوانم — دریغا نورِ چشم و شمعِ جانم
چو بادی عزمِ ره ناگاه کردی — که جان مادر آتشگاه کردی
دریغا ای لطیف نازنینم — که ماندی همچو گنجی در زمینم
چه گویم، گورش القصّه نشان خواست — بزینت مشهدی کرد آن زمان راست
خبر گوینده را بسیار زر داد — ولی هارونش از زن بیشتر داد
توانگر گشت آن مرد خبرگوی — کنون این رفت اگر داری دگرگوی
چه خواهی کرد ملکی را که ناکام — بلای جان تو باشد سرانجام
اگر شاهیِ عالم خانه داری — شوی شهماتِ آن خانه بزاری
چرا در کلبهٔ بنشستهٔ راست — کزو ناکام بر میبایدت خاست
چرا معشوقهٔ خواهی که پیوست — غم آن عاقبت گرداندت پست
چرا جمع آوری چیزی بصد عز — که یک جَو زان نخواهی خورد هرگز
اگر تو دشمن ملکی پدر باش — وگر در ملک هارونی پسر باش
ز حال آن پسر دادم نشانیت — کنون حال پدر گویم زمانیت