☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفدهم › (۱۱) حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی پیر معمّر بود در شام — که چون تورات می‌خواندی بهنگام

چو پیش نام پیغامبر رسیدی — از آنجا محو کردی یا بُریدی

چو مصحف باز کردی روز دیگر — نوشته یافتی نام پیمبر

دگر ره محو نامش کردی آغاز — دگر روز آن نوشته یافتی باز

دلش بگرفت یک روز و بدل گفت — که نتوانم بگل خورشید بنهفت

مگر حقّست این رهبر که برخاست — بیامد تا مدینه یک ره راست

رسید آنجا بوقت گرمگاهی — نمی‌دانست خود را روی و راهی

چو پیش مسجد پیغمبر آمد — دلی بریان اَنَس را همبر آمد

اَنَس را گفت ای پاکیزه گوهر — دلالت کن مرا پیش پیمبر

انس او را به مسجد برد گریان — بدید آن قوم را بنشسته حیران

ردا افکنده در محراب صدّیق — نشسته گردِ او اصحاب تحقیق

چنان پنداشت آن مرد معمّر — که صدّیقست در پیشان پیمبر

بدو گفت ای رسول خاص درگاه — سلامت می‌کند این پیر گمراه

همه چون نام پیغمبر شنیدند — چو مرغ نیم بسمل می‌طپیدند

ز دیده اشک خون باران فشاندند — زهی طوفان که آن یاران فشاندند

خروشی از میان جمع برخاست — زهر دل گفتئی صد شمع برخاست

همی شد آن غریب پای بسته — ازان زاری ایشان دل شکسته

بایشان گفت من مردی غریبم — جهودم وز شریعت بی‌نصیبم

مگر ناگفتنی چیزی بگفتم — که می‌بایست آن اندر نهفتم

وگرنه از چه می‌گرئید چندین — که من آگه نیم زین شیوهٔ دین

عمر گفتش که این گریه نه زانست — که از تو هیچ خُرده درمیانست

ولیکن هفته‌ایست ای مردِ مضطر — که تا رفتست از دنیا پیمبر

چو بشنیدیم نامش از زبانت — همه جانها بخست از غم چو جانت

گهی در آتشیم از اشتیاقش — گهی در زمهریریم از فراقش

دریغا نور چشم عالم افروز — که بی اوذرّهٔ گشتیم امروز

دریغا آنچنان دریای اعظم — که بی او مانده‌ایم از قطرهٔ کم

چو گشت آن پیر را راز آشکاره — بیک ره کرد جامه پاره پاره

نه چندان ریخت او از چشم باران — که ابر از چشم ریزد در بهاران

ز واشوقاه و واویلاه در سوز — ز سر در ماتمی نو گشت آن روز

علی الجمله چو آخر شور کم شد — درآمد عقل، و دلرا زور کم شد

یهودی گفت یک کارم برآرید — مرا یک جامهٔ پیغامبر آرید

که گر دستم نداد آن روی دیدن — توانم بوی او باری شنیدن

عمر گفتش که این جامه توان خواست — ولیکن باید از زهرا نشان خواست

علی گفتا که یارد شد بر او — که شد یکبارگی بسته در او

درین یک هفته سردر پیش دارد — که او از جمله حسرت بیش دارد

نمی‌گوید سخن از سوگواری — زمانی می‌نیاساید ز زاری

همه یاران در آن اندوه و محنت — شدند آخر بر خاتون جنّت

کسی آن در بزد بانگی برآمد — که ما را روز رفت و شب درآمد

که می‌کوبد در چون من یتیمی — بمانده در پس ژنده گلیمی

که می‌کوبد در چون من اسیری — نشسته بر سر کهنه حصیری

که می‌کوبد در چون من حزینی — گشاده مرگ بر جانم کمینی

بگفتند آنچه بود القصّه یکسر — چنین گفت او که حق گوید پیمبر

که آن ساعت که جان با دادگر داد — بزیر لب ازین حالم خبر داد

که ما را عاشقی می‌آید از راه — ولی رویم نه بیند آن نکوخواه

بدو ده این مرقّع، کین تمامش، — به نیکوئی ز ما برسان سلامش

مرقّع چون بدو دادند پوشید — چو بوی او بدو زد خوش بجوشید

چو بوی آن بصدقش آشنا خواست — مسلمان گشت وخاکِ مصطفی خواست

ببردندش از آنجا تا بدان خاک — دلی برخاسته بنشست آن پاک

چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش — فرو رفت و بر آمد جانِ پاکش

بزاری جان بداد آن پیر غم خور — نهاده روی برخاک پیمبر

اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر — چو شمع از شوقِ معشوق این چنین میر

← Önceki 250 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı