الهی نامه › بخش هجدهم › (۱) حکایت بلُقیا و عفّان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
برای خاتم ملک سلیمان — بَلُقیا رفت و با او بود عفّان
میان هفت دریا بود غاری — بدانجا راه جُستن سخت کاری
چو ماری یک پری آمد پدیدار — زبان بگشاد با عفّان بگفتار
که آب برگِ شاخی در فلان جای — اگر جمع آری و مالی تو بر پای
چنان گردی روان بر روی دریا — که مرد تیز تگ بر روی صحرا
بدان موضع شدند آن هر دو همراه — به پای آن آب مالیدند آنگاه
چنان رفتند هر دو بر سر آب — که از شَستی بقوّة تیرِ پرتاب
بآخر چون میان هفت دریا — بکام دل رسیدند آن دو شیدا
یکی غاری پدید آمد سرافراز — بهیبت تیغِ کوه او سرانداز
اگرچه آن دو همره یار بودند — ولی آنجا نه یار غار بودند
نهاده بود پیش غار تختی — جوانی خفته بر وی نیک بختی
در انگشتش یکی انگشتری بود — که نقدش بیشتر از مشتری بود
به پای تخت خفته اژدهائی — شده حلقه، نه سر پیدا نه پائی
چو دید آن مرد را بیدار گشت او — دمی بدمید و آتش بارگشت او
چنان عفّان بترسید از نهیبش — که پیدا گشت دردی ناشکیبش
به یار خویشتن گفتا مرو پیش — مخور زنهار بر جانت، بیندیش
مده جان د رغم مُهر سلیمان — چو مُردی چه کنی ملک ای مُسلمان
نبردش هیچ فرمان و روان شد — به پیش تخت سلطان جهان شد
بدان انگشتری چون کرد آهنگ — شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ
بجست از بیم عفّان و هم آنگاه — تفکر کرد تا زان سر شد آگاه
خطابش آمد از درگاهِ ایمان — که گر میبایدت ملک سلیمان
قناعت کن که آن ملکیست جاوید — که زیر سایه دارد قرص خورشید
سلیمان با چنان ملکی که اوداشت — به نیروی قناعت می فرو داشت