☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هجدهم › (۱) حکایت بلُقیا و عفّان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

برای خاتم ملک سلیمان — بَلُقیا رفت و با او بود عفّان

میان هفت دریا بود غاری — بدانجا راه جُستن سخت کاری

چو ماری یک پری آمد پدیدار — زبان بگشاد با عفّان بگفتار

که آب برگِ شاخی در فلان جای — اگر جمع آری و مالی تو بر پای

چنان گردی روان بر روی دریا — که مرد تیز تگ بر روی صحرا

بدان موضع شدند آن هر دو همراه — به پای آن آب مالیدند آنگاه

چنان رفتند هر دو بر سر آب — که از شَستی بقوّة تیرِ پرتاب

بآخر چون میان هفت دریا — بکام دل رسیدند آن دو شیدا

یکی غاری پدید آمد سرافراز — بهیبت تیغِ کوه او سرانداز

اگرچه آن دو همره یار بودند — ولی آنجا نه یار غار بودند

نهاده بود پیش غار تختی — جوانی خفته بر وی نیک بختی

در انگشتش یکی انگشتری بود — که نقدش بیشتر از مشتری بود

به پای تخت خفته اژدهائی — شده حلقه، نه سر پیدا نه پائی

چو دید آن مرد را بیدار گشت او — دمی بدمید و آتش بارگشت او

چنان عفّان بترسید از نهیبش — که پیدا گشت دردی ناشکیبش

به یار خویشتن گفتا مرو پیش — مخور زنهار بر جانت، بیندیش

مده جان د رغم مُهر سلیمان — چو مُردی چه کنی ملک ای مُسلمان

نبردش هیچ فرمان و روان شد — به پیش تخت سلطان جهان شد

بدان انگشتری چون کرد آهنگ — شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ

بجست از بیم عفّان و هم آنگاه — تفکر کرد تا زان سر شد آگاه

خطابش آمد از درگاهِ ایمان — که گر می‌بایدت ملک سلیمان

قناعت کن که آن ملکیست جاوید — که زیر سایه دارد قرص خورشید

سلیمان با چنان ملکی که اوداشت — به نیروی قناعت می فرو داشت

← Önceki 253 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı