☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هجدهم › (۲) حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر یک روز می‌شد با سپاهی — ولی بر روی شادروان براهی

درآمد خاطرش از ملک ناگاه — که کیست امروز در عالم چو من شاه

فرو شد گوشهٔ زان قصرِ عالی — سلیمان بانگ زد بر باد حالی

که شادروان چرا کردی چنین تو — کرا افکند خواهی بر زمین تو

نیم گفت ای سلیمان من گنه کار — تو زان اندیشهٔ کژ دل نگه دار

چنین دارم من از درگاه فرمان — که چون دل را نگه دارد سلیمان

نگه می‌دار شادروان او را — وگرنه سر منه فرمان او را

بسوی ملک چون کردی دمی رای — ز شادروانت شد یک گوشه از جای

قناعت بایدت پیوسته حاصل — که تا بر تو نگردد ملک زایل

که مغز ملک و ملک استطاعت — نخواهد بود چیزی جز قناعت

ولی مغز قناعت فقر آمد — تو شاهی گر بفقرت فخر آمد

اگر خواهی تو هم ملک جهانی — مکن کبر و قناعت کن زمانی

قناعت بود آن خاتم که او داشت — بخاتم یافت آن عالم که او داشت

چنان ملکی عظیمش بود صافی — که قانع بود در زنبیل بافی

ازان خورشید سلطانی بلندست — که از آفاق یک قرصش پسندست

ازان در ملک مه را احترامست — که او را گردهٔ ماهی تمامست

چو پای از دست دادی پی چه خواهی — ملک چون هست مُلک وی چه خواهی

تراگر بی مَلک ملک جهانست — ازاین شومیت و هردم بیم جانست

← Önceki 254 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı