الهی نامه › بخش هجدهم › (۲) حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر یک روز میشد با سپاهی — ولی بر روی شادروان براهی
درآمد خاطرش از ملک ناگاه — که کیست امروز در عالم چو من شاه
فرو شد گوشهٔ زان قصرِ عالی — سلیمان بانگ زد بر باد حالی
که شادروان چرا کردی چنین تو — کرا افکند خواهی بر زمین تو
نیم گفت ای سلیمان من گنه کار — تو زان اندیشهٔ کژ دل نگه دار
چنین دارم من از درگاه فرمان — که چون دل را نگه دارد سلیمان
نگه میدار شادروان او را — وگرنه سر منه فرمان او را
بسوی ملک چون کردی دمی رای — ز شادروانت شد یک گوشه از جای
قناعت بایدت پیوسته حاصل — که تا بر تو نگردد ملک زایل
که مغز ملک و ملک استطاعت — نخواهد بود چیزی جز قناعت
ولی مغز قناعت فقر آمد — تو شاهی گر بفقرت فخر آمد
اگر خواهی تو هم ملک جهانی — مکن کبر و قناعت کن زمانی
قناعت بود آن خاتم که او داشت — بخاتم یافت آن عالم که او داشت
چنان ملکی عظیمش بود صافی — که قانع بود در زنبیل بافی
ازان خورشید سلطانی بلندست — که از آفاق یک قرصش پسندست
ازان در ملک مه را احترامست — که او را گردهٔ ماهی تمامست
چو پای از دست دادی پی چه خواهی — ملک چون هست مُلک وی چه خواهی
تراگر بی مَلک ملک جهانست — ازاین شومیت و هردم بیم جانست