☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هجدهم › (۵) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چو یوسف را در افکندند در چاه — درآمد جبرئیل از سدره ناگاه

که دل خوش دار در درد جدائی — که خواهد بود زین چاهت رهائی

تو را برْهاند از غم حق تعالی — دهد از ملکت مصرت کمالی

نهد تاجی ز عزّت بر سر تو — فرستد مصریان را بر در تو

جهان در زیر فرمان تو آرد — جهانی خلق مهمان تو آرد

بیارد ده برادر را که داری — برای نان به پیش تو بخواری

علی الجمله بگو با من درین چاه — که چون چشمت برایشان افتد آنگاه

بزندان‌شان کنی یا دار سازی — و یا از بهرِ کشتن کارسازی

و یا از زخم چوب و تازیانه — ز هر یک خون کنی جوئی روانه

چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل — که چون آیند خوانمشان بتعجیل

نه از بفروختن گویم نه ازچاه — براندازم نقاب از روی آنگاه

اگر سازند پیشم خویش را خم — چه گویم هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم

شما آخر تأسّف می نخوردید — ز درد آنکه با یوسف چه کردید؟

بر ایشان بر گشادن این کمین بس — عذاب سخت ایشان را همین بس

اگر دلهای ایشان خاره گردد — ازین تشویر حالی پاره گردد

دلت مرده‌ست اگر زین درد فردست — که بی شک زنده را احساس در دست

تو خامی، زین حدیثت خوش نیفتد — که جز در سوخته آتش نیفتد

چو مومی روز و شب در سوختن باش — که تا آتش کند افروختن فاش

چو در غیری ندیدی هیچ خیری — چرا مشغول می‌گردی بغیری

چو کارت با خود افتادست پیوست — سفر در خویش کن بی پای و بی دست

اگر در خویشتن یک دم بگردی — چو صد دل دان که در عالم بگردی

ترا یک ذرّه در خود عیب دیدن — به از صد نورِ غیب الغیب دیدن

← Önceki 257 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı