الهی نامه › بخش هجدهم › (۴) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین گفت اصمعی پیر یگانه — که یک شب در عرب گشتم روانه
کریمی کرد مهمانم دگر روز — بر او زنگئی دیدم همه سوز
کشیده پای تا فرقش بزنجیر — بزاری نالهٔ میکرد چون زیر
دلی چون دیدهٔ موری ز تنگی — همه زنگی دلی رفته ز زنگی
بپرسیدم از آن زنگی خسته — که از بهر چه گشتی پای بسته
مرا گفتا گناهی کردهام من — که زین زنجیر و غلّ آزردهام من
بنزد خواجهٔ من میهمان را — بوَد حقّی که نتوان گفت آن را
اگر از وی بخواهی این زمانم — ببخشد از برای میهمانم
چو آوردند نان و خواجه بنشست — بسوی نان نمیبرد اصمعی دست
که نتوانم که خون جان خورم من — اگر او را ببخشی نان خورم من
چنین گفت اصمعی را میزبانش — که زنگی را پُر آتش باد جانش
بجانش نزد این دلخسته بیمست — چه گویم چون گناه او عظیمست
گناهش چیست گفت ای خواجه بر گو — چنین گفتا که این زنگیِ بدخو
براهی چارصد اشتری قوی حال — همه در گرمگاه وزیرِ اثقال
بعجلت کرم میراندست در راه — حُدائی زار میخواندست آنگاه
که تا آن اشتران بی خورد و بیخواب — سِپَس کردند ده منزل در آن تاب
حدایی زار و زنگی خوش آواز — همه آن اشتران را داده پرواز
چو او قصد حَدَی پیوست کرده — ز لذّت اشتران را مست کرده
چو در سختی چنین راهی سپردند — بهم هر چار صد آنجا بمردند
بزاری اشتران را بار بر پُشت — حُدَی میگفت تا در تشنگی کُشت
به بانگی چارصد اشتر چو جان داد — منت زین غُصّه نتوانم نشان داد
چو حیوان میبمرد از درد این راه — چگونه گیرمت من مردِ این راه
جوانمردا شتر را گر حُدَی هست — ترا از حضرت حق صد ندا هست
چو حیوانی بمیرد از یک آواز — توئی اندر دو عالم محرم راز
پیاپی میرسد از حق پیامت — ز حیوانی کمست آخر مقامت؟
خدای از بهرِ خویشت آفریده — ز تو هم نفس وهم مالت خریده
تو مشغول وجود خویش گشته — بخودبینی ز شیطان بیش گشته
ترا صد گنج حق داده زهستی — تو با شیطان بهم خورده زمستی
خدا خوانده بخویشت جاودانه — تو گشته از پی شیطان روانه
خدا فعل تو یک یک ذره دیده — تو چون ذرهٔ هوای خود گزیده
زیان کردی همه عمر جهانی — که قدر آن ندانستی زمانی
ولیکن هست صبر آنکه ناگاه — برافتد پرده از چشم تو در راه
چو رسوائی خود گردد عیانت — بسوزد آتش تشویر جانت