☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هجدهم › (۷) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام — خطی آمد به سوی پیرِ بسطام

که شیخ دین چه می‌گوید در آنکس — که خورد او شربتی پاک مقدّس

که سی سالست تا لیل و نهارش — سری بودست بگرفته خمارش

رسید از بایزید او را جوابی — که اینجا هست مردی را شرابی

که دریا و زمین و عرش و کرسی — بیکدم خورد، ازو دیگر چه پرسی

هنوزش نعرهٔ هَل مِن مَزیدست — گر او را می‌ندانی بایزیدست

چرا ناخورده مَی از دست رفتی — که هشیار آمدی و مست رفتی

بسی خود را تهی دستی نمائی — که ازجام تهی مستی نمائی

هزاران بحر نقد این جهانست — سراسر پر برای خاص جانست

چو اینجا مست از یک مَی توان شد — بدریا نوش کردن کی توان شد

اگر تو مستِ عشق دلفروزی — بیک فرمان بمیری و بسوزی

وگرنه، مستِ خویشی همچو مستان — بره رفتن چه برخیزد ز مستان

بفرمان رَو اگر داری مقامی — که گر مستی نیاری رفت گامی

که هر عاشق که بر فرمان نباشد — اگر دردش بوَد درمان نباشد

← Önceki 259 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı