☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هجدهم › (۸) حکایت شیخ علی رودباری

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چنین گفتند جمعی هم دیاری — ز لفظ بوعلیّ رودباری

که در حمّام رفتم من یکی روز — جوانی تازه دیدم بس دلفروز

برخساره چو ماه آسمان بود — به بالا همچو سرو بوستان بود

سر زلفش بپای افکنده دیدم — بروی او جهانی زنده دیدم

چو خورشید رخش تابنده گشتی — نگشتی آسمان تا بنده گشتی

بزلفش صد هزاران پیچ بودی — اگر بودی درو جان هیچ بودی

نظر می‌خواند بر رویش ز دو عَین — بلا و رنج خود چون از صحیحَین

ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار — صحیحت کی شود این رنج و تیمار

چو بیماریش در عَین اوفتادست — صحیحَینم سقیمَین اوفتادست

بجان و دل خطش را خط روان بود — بلی باشد روان چون روی آن بود

خطش سر سبزی باغ ارم داشت — لب او سرخ روئی نیز هم داشت

بدندان استخوانی لُولُوَش بود — که مروارید کمتر هندوش بود

بکش آورده پای آن سیم اندام — نشسته از تکبّر سوی حمّام

یکی صوفی بخدمت ایستاده — نظر بر روی آن برنا گشاده

زمانی بر سرش می‌ریخت آبی — زمانی سرد می کردش شرابی

گهی دست و قفای او بمالید — گهی بر سنگ پای او بمالید

چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام — چو خورشیدی برون آمد ز حمّام

دوید آن صوفی و او را درآورد — برای خشک کردن میزر آورد

مصلّی نماز آنگاه خرسند — بزیر پای آن دلخواه بفکند

پس آنگه جامه اندر بر فکندش — بخور عود در مجمر فکندش

گلاب آورد و پس بر روی او ریخت — ذریره بر شکنج موی او بیخت

بزودی باد بیزن هم روان کرد — چو بادی بر سر آن گل فشان کرد

اگرچه خدمتش هر دم فزون بود — ولی درچشمِ آن زیبا زبون بود

زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه — چه می‌خواهی تو زین صوفی گمراه

چه باید تا پسندت آید از من — بگو کین خشم چندت آید از من

بمن می ننگری از ناز هرگز — چه سازد با تو این مسکین عاجز

چو از صوفی پسر بشنید این راز — بدو گفتا بمیر ورستی از ناز

چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه — یکی آهی بکرد و مرد ناگاه

چنان مُرد از کمال عشق زود او — که گفتی در جهان هرگز نبود او

تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت — چگونه خواهی اندر آن زمین رفت

اگر تو این چنین مُردی برستی — وگرنه تا قیامت پای بستی

بآخر بوعلی او را کفن ساخت — وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت

مگر می‌رفت روزی بوعلی خوش — میان بادیه تنها چو آتش

جوان را دید با دلقی جگر خون — رخی چون زعفران حالی دگرگون

بر شیخ آمد و گفت آن جوانم — که از دعوی کُشنده آن فلانم

بکُشتم آن چنان مردی قوی را — چنین گشتم کنون از بدخوئی را

کنون عهدیست با حق این جوان را — که هر سالی کند حجّی فلان را

برای او کنم حجّی پیاده — دگر بر گورِ او باشم فتاده

دریغا مرد زرّ و زور بودم — کمال او ندیدم کور بودم

کنون هر دم ازان دردم دریغست — شبانروزی ازان مردم دریغست

اگر تو ذرّهٔ داری ازین درد — زمان عشق بازی این چنین گرد

چه می‌گویم تو چه مرد نبردی — که تو در عاشق نه زن نه مردی

درین مجلس نیاری جمع مُردن — مگو دل سوخته چون شمع مُردن

ز پیش خویشتن بر بایدت خاست — نیاید عاشقی با عافیت راست

← Önceki 260 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı