الهی نامه › بخش هجدهم › (۱۱) حکایت مجنون و لیلی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر یک روز مجنون فرصتی یافت — بر لیلی نشستن رخصتی یافت
ز مجنون کرد لیلی خواستاری — که ای عاشق بیاور تا چه داری
زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه — نه آبم ماند در عشق تو نه چاه
ندارم در جگر آبی که باشد — نه در دیده شبی خوابی که باشد
چو عشقت کرد نقد عقل غارت — کنون جانیست وز تو یک اشارت
اگر جان خواهی اینک میدهم من — یقین میدان که بی شک میدهم من
زبان بگشاد لیلی دلاور — کز اینت کی خرم، چیزی بیاور
یکی سوزن بلیلی داد مجنون — که از دو کَون این دارم من اکنون
مرا در جملهٔ اقلیمِ هستی — همین نقدست و دیگر تنگدستی
من این نیز از برای آن نهادم — که در صحرا بسی می اوفتادم
بسی در جُست و جوی چون تودلدار — شکستی همچو گل در پای من خار
بدین سوزن من افتاده بر جای — برون میکردمی آن خار از پای
چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون — که این میجُستم از تو تا باکنون
اگر در عشق صادق بودهای تو — بدین سوزن چه لایق بودهای تو
اگر در جستن چون من نگاری — شود در پایت ای شوریده خاری
بسوزن آن برون کردن روا نیست — وگر بیرون کنی باری وفا نیست
یکی خاری که چندانش کمالست — که دایم چاوش راه وصالست
بسوزن آن برون کردن دریغست — ترا جز خون دل خوردن دریغست
چو در پای تو خار از بهر ما شد — گُلی میدان که با تو در قبا شد
کمی تو از درخت گل درین کار — که سالی بر امید گل کشد خار؟
ز لیلی خار در پایت شکسته — به از صد گل ز غیری دسته بسته