☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هجدهم › (۱۱) حکایت مجنون و لیلی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر یک روز مجنون فرصتی یافت — بر لیلی نشستن رخصتی یافت

ز مجنون کرد لیلی خواستاری — که ای عاشق بیاور تا چه داری

زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه — نه آبم ماند در عشق تو نه چاه

ندارم در جگر آبی که باشد — نه در دیده شبی خوابی که باشد

چو عشقت کرد نقد عقل غارت — کنون جانیست وز تو یک اشارت

اگر جان خواهی اینک می‌دهم من — یقین می‌دان که بی شک می‌دهم من

زبان بگشاد لیلی دلاور — کز اینت کی خرم، چیزی بیاور

یکی سوزن بلیلی داد مجنون — که از دو کَون این دارم من اکنون

مرا در جملهٔ اقلیمِ هستی — همین نقدست و دیگر تنگدستی

من این نیز از برای آن نهادم — که در صحرا بسی می اوفتادم

بسی در جُست و جوی چون تودلدار — شکستی همچو گل در پای من خار

بدین سوزن من افتاده بر جای — برون می‌کردمی آن خار از پای

چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون — که این می‌جُستم از تو تا باکنون

اگر در عشق صادق بوده‌ای تو — بدین سوزن چه لایق بوده‌ای تو

اگر در جستن چون من نگاری — شود در پایت ای شوریده خاری

بسوزن آن برون کردن روا نیست — وگر بیرون کنی باری وفا نیست

یکی خاری که چندانش کمالست — که دایم چاوش راه وصالست

بسوزن آن برون کردن دریغست — ترا جز خون دل خوردن دریغست

چو در پای تو خار از بهر ما شد — گُلی می‌دان که با تو در قبا شد

کمی تو از درخت گل درین کار — که سالی بر امید گل کشد خار؟

ز لیلی خار در پایت شکسته — به از صد گل ز غیری دسته بسته

← Önceki 263 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı