الهی نامه › بخش نوزدهم › (۱) حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عطا گفتهست آن مرد خراسان — که حیوانیست با صد کوه یکسان
پس کوهی که آن را قاف نامست — مگر آنجایگه او را مقامست
بر او هفت صحرا پر گیاهست — پس او هفت دریا پیش راهست
در آنجا هست حیوانی قوی تن — که او را نیست کاری جز که خوردن
بیاید بامدادان پگاه او — خورد آن هفت صحرا پر گیاه او
چو خالی کرد حالی هفت صحرا — بیاشامد بیک دم هفت دریا
چو فارغ گردد از خوردن بیکبار — نخفتد شب دمی از رنج و تیمار
که من فردا چه خواهم خورد اینجا — همه خوردم چه خواهم کرد اینجا
دگر روز از برای او جهاندار — کند صحرا و دریا پُر دگر بار
چو حرص آدمی دارد کمالی — خود ایمان نیستش بر حق تعالی
چگونه ذرّهٔ آتش سرافراز — چو در هیزم فتد از پس رسد باز
ترا گر ذرّهٔ حرصست امروز — به پس می باز خواهد رفت از سوز
ترا پس آن نکوتر گر بدانی — که آبی بر سر آتش فشانی
وگر نه تو نه هشیاری نه مستی — بمانی جاودان آتش پرستی
وگر یک جَو حرامت در میانست — بهر یک جَو عذابی جاودانست