☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش نوزدهم › (۲) حکایت عیسی علیه السلام

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر روح الله آن شمع دلفروز — به گورستان گذر می‌کرد یک روز

ز گوری ناله‌ای آمد به گوشش — دل از زاریّ آن آمد به جوشش

دعا کرد آن زمان تا حق تعالی — به یک دم زنده کردش چون خیالی

یکی پیر خمیده چون کمانی — سلامش گفت و ساکن شد زمانی

مسیحش گفت پیرا کیستی تو — چه وقتی مُردی و کَی زیستی تو

پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار — منم حیّانِ بن معبد چنین زار

هزار و هشتصد سالست ای پاک — که تا من مرده‌ام افتاده در خاک

ازین سختی نیاسودم زمانی — ندیدم خویش را یک دم امانی

مسیحش گفت ای شوریده خوابت — چرا کردند چندینی عذابت

بدو گفت این عذاب من کالیمست — برای دانگی مال یتیمست

مسیحش گفت بی ایمان بمُردی — که از دانگی تو چندین رنج بردی؟

چنین گفت او که بر اسلام مُردم — که چندین سال چندین رنج بردم

دعا کرد آن زمان عیسی پاکش — که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش

مسلمانان مسلمانی گر اینست — ندانم کانچه می‌بینم چه دینست

گرت یک جَو حرام ناصوابست — هزار و هشتصد سالت عذابست

وگر خود مال سر تا سر حرامست — چگویم خود عذابت بر دوامست

عزیزا چون وفاداری نداری — غم خود خور چو غم خواری نداری

نداری هیچ گردن سر میفراز — حساب خصم از گردن بینداز

که چون بر سر نداری عیسی پاک — بسی بینی عذاب از خصم بی باک

ندانی هیچ کار خویش کردن — بجز عمرت کم و زر بیش کردن

نمی‌دانی که تا تو سیم کوشی — بغفلت عمر زرّین می‌فروشی

مکن زر جمع چون سیماب درتاب — که خواهی گشت ناگه همچو سیماب

ازان زر بیشتر در زیرِ خاکست — که از وی بیشتر مردم هلاکست

زری کان سنگ در کوه و کمر داشت — بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت

بده از مردمی صد گنج پیوست — ولی یک جَو بمردی کم ده از دست

خسی کو نان ده آمد از کسی به، — که یک نان ده ز فرمان ده بسی به

ولی کُشته شدن در پای پیلان — به از نان خوردن از دست بخیلان

← Önceki 267 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı