☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیستم › (۵) حکایت ایاز و درد چشم او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر از چشم‌زخمِ چشمِ اغیار — به دردِ چشم ایاز آمد گرفتار

ز دردِ چشم چشمش همچو خون شد — دو نرگسدانِ چشمش لاله‌گون شد

علی‌الجمله چو روزی دَه برآمد — ز دردِ چشم چشمش دَر سَر آمد

چنان از دردِ چشمی ممتحن گشت — که صفرا کردش و بی‌خویشتن گشت

کسی محمود را از وی خبر کرد — سواره گشت محمود و گذر کرد

به بالینِ ایاز آمد نهان او — نهاد انگشت بر لب دَر زمان او

بدان بیمارداران گفت زنهار — مگردانید از شاهش خبردار

چو بنشست آن زمان محمودِ غازی — بجَست از جا ایاز از دلنوازی

ز هم بگشاد چشم و شاد بنشست — زهی بنده که چون آزاد بنشست

بدو گفتند ای از خویش رفته — تَن از پس مانده جان از پیش رفته

ز دردِ چشم سرگردان بمانده — میان جان و تَن حیران بمانده

چو شه بنشست بر بالینت از پای — تو صفرا کرده چون برجستی از جای؟

نگفتت کس نبودت چشم بر راه — چگونه گشتی از محمود آگاه؟

چنین گفت او که چه حاجت شنیدن — ندارم احتیاجی هم بدیدن

ز گوش و چشم آزادست جانم — که من از جان به بویش باز دانم

چو بویِ او ز جانِ خود شنودم — شدم زنده اگرچه مرده بودم

ندیدی آنکه یعقوبِ پیمبر — به بویش گشت روشن چشم دَر سَر

تو می‌باید که چشم از درد سازی — ز دردِ چشم تو خود می‌گدازی

چو بوی آشنایی یافتی تو — بر آفاقِ دو عالم تافتی تو

که آن یک ذرّه نور آشنایی — چو صد خورشید دارد روشنایی

چو دایم دوستی حق چنانست — که یک ذرّه بِه از هر دو جهانست

خدایی آنچنان می‌داردت دوست — ازان شادی توان گنجید در پوست؟

بزرگانی که این پرگار دیدند — به صد جان نقطهٔ دردش گُزیدند

هزاران جان برایِ یک خطابش — برافشاندند دل پُر اضطرابش

← Önceki 286 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı