الهی نامه › بخش بیستم › (۵) حکایت ایاز و درد چشم او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر از چشمزخمِ چشمِ اغیار — به دردِ چشم ایاز آمد گرفتار
ز دردِ چشم چشمش همچو خون شد — دو نرگسدانِ چشمش لالهگون شد
علیالجمله چو روزی دَه برآمد — ز دردِ چشم چشمش دَر سَر آمد
چنان از دردِ چشمی ممتحن گشت — که صفرا کردش و بیخویشتن گشت
کسی محمود را از وی خبر کرد — سواره گشت محمود و گذر کرد
به بالینِ ایاز آمد نهان او — نهاد انگشت بر لب دَر زمان او
بدان بیمارداران گفت زنهار — مگردانید از شاهش خبردار
چو بنشست آن زمان محمودِ غازی — بجَست از جا ایاز از دلنوازی
ز هم بگشاد چشم و شاد بنشست — زهی بنده که چون آزاد بنشست
بدو گفتند ای از خویش رفته — تَن از پس مانده جان از پیش رفته
ز دردِ چشم سرگردان بمانده — میان جان و تَن حیران بمانده
چو شه بنشست بر بالینت از پای — تو صفرا کرده چون برجستی از جای؟
نگفتت کس نبودت چشم بر راه — چگونه گشتی از محمود آگاه؟
چنین گفت او که چه حاجت شنیدن — ندارم احتیاجی هم بدیدن
ز گوش و چشم آزادست جانم — که من از جان به بویش باز دانم
چو بویِ او ز جانِ خود شنودم — شدم زنده اگرچه مرده بودم
ندیدی آنکه یعقوبِ پیمبر — به بویش گشت روشن چشم دَر سَر
تو میباید که چشم از درد سازی — ز دردِ چشم تو خود میگدازی
چو بوی آشنایی یافتی تو — بر آفاقِ دو عالم تافتی تو
که آن یک ذرّه نور آشنایی — چو صد خورشید دارد روشنایی
چو دایم دوستی حق چنانست — که یک ذرّه بِه از هر دو جهانست
خدایی آنچنان میداردت دوست — ازان شادی توان گنجید در پوست؟
بزرگانی که این پرگار دیدند — به صد جان نقطهٔ دردش گُزیدند
هزاران جان برایِ یک خطابش — برافشاندند دل پُر اضطرابش